خبرگزاری راسک: به گزارش موسسه امور بینالملل استرالیا، وضعیت دختران افغانستانی زیر سلطه طالبان بهعنوان نمونهای از سرکوب نظاممند و ساختاری حقوق زنان مورد بررسی قرار گرفته است؛ وضعیتی که بهگفته نویسنده، نهتنها فرصتهای زندگی، بلکه «حق دیدهشدن» را نیز از آنان سلب کرده است.
نویسنده با اشاره به تجربه زیسته خود مینویسد که حتی پیش از ترک افغانستان، آموخته بود جهان تصمیم میگیرد کدام دختران دیده شوند و کدامیک به حاشیه رانده شوند؛ اما در شرایط کنونی، این روند تحت حاکمیت طالبان به سیاستی سیستماتیک تبدیل شده است که عملاً دختران را از عرصه عمومی حذف میکند. او تأکید میکند هر فرصت آموزشی و هر تریبونی که امروز در خارج از کشور در اختیار دارد، برای میلیونها دختری که در داخل افغانستان از همان حقوق محروم شدهاند، به یک «کنش مقاومتی» بدل شده است.
در ادامه این تحلیل آمده است که افغانستان تحت حاکمیت طالبان، تنها کشوری در جهان است که دختران و زنان را از آموزش متوسطه و عالی بهطور کامل محروم کرده است؛ ممنوعیتی که نه ناشی از بحرانهای موقتی، بلکه حاصل تصمیمات سیاسی مبتنی بر ایدئولوژی حاکم است. این سیاست، آینده فکری و اقتصادی یک نسل کامل را مسدود کرده و نشاندهنده ساختاری است که بهطور هدفمند، آموزش را از زنان سلب میکند.
نویسنده سپس به ابعاد گستردهتر محدودیتها میپردازد و مینویسد که سیاستهای طالبان صرفاً به آموزش محدود نمیشود، بلکه تمامی وجوه زندگی زنان را در بر گرفته است. الزام حضور «محرم» برای سفر، محدودیت شدید در اشتغال، محرومیت از حضور در نهادهای عمومی و حتی محدودیت در دسترسی به فضاهای مذهبی، بخشی از چارچوبی است که هدف آن حذف زنان از زندگی اجتماعی است. این اقدامات، بهگفته تحلیلگر، بازتاب یک ایدئولوژی قهری است که بر «نامرئیسازی» زنان در عرصه عمومی استوار شده است.
در چنین شرایطی، پیامدهای این سیاستها عمیق و چندلایه توصیف شده است: دخترانی که پیشتر رؤیای پزشکشدن، مهندسشدن یا مشارکت در اداره کشور را داشتند، اکنون بهطور قانونی از این مسیرها حذف شدهاند. همچنین زنانی که نقشهای حیاتی در حوزههای آموزش، سلامت و مدیریت ایفا میکردند، به حاشیه رانده شدهاند تحولی که نهتنها حقوق فردی، بلکه ظرفیتهای اجتماعی و توسعهای افغانستان را نیز تضعیف کرده است.
این یادداشت تأکید میکند که در افغانستان تحت سلطه طالبان، «تابآوری» دیگر یک ویژگی نیست، بلکه به شرط بقا تبدیل شده است. دختران از بدو تولد در ساختاری رشد میکنند که حضورشان را محدود و کنترل میکند و هر کنش روزمره از خروج از خانه تا دسترسی به خدمات اولیه نیازمند محاسبهای پیچیده از خطر، مجوز و نظارت است.
در بخش دیگری از این تحلیل، واکنش جامعه جهانی نیز مورد نقد قرار گرفته است. بهنوشته نویسنده، محکومیتهای رسمی و گزارشهای دورهای، اگرچه نشاندهنده توجه ظاهری هستند، اما به اقدام مؤثر و پایدار منجر نشدهاند. در حالیکه زندگی دختران افغانستانی عملاً در حالت تعلیق قرار دارد، توجه جهانی بهتدریج کاهش یافته و جای خود را به نوعی عادیسازی بحران داده است.
نویسنده نقش جوانان بهویژه در دیاسپورای افغانستانی را در شکستن این چرخه سکوت برجسته میکند و مینویسد که نسل جوان میتواند با بازتاب روایتهای مستند، حمایت از برنامههای آموزشی جایگزین و فشار بر نهادهای تصمیمگیر، به ایجاد تغییر کمک کند. این اقدامات، هرچند در ظاهر محدود، اما در مجموع میتوانند در برابر بیتفاوتی جهانی ایستادگی کنند.
در پایان، این تحلیل تأکید میکند که زنان افغانستانی قربانیان منفعل نیستند، بلکه در متن یک مقاومت زنده قرار دارند؛ مقاومتی که در برابر ساختاری شکل گرفته که هدف آن حذف آنان از جامعه است. این وضعیت، بهگفته نویسنده، نهتنها یک بحران ملی، بلکه یک مسئله فوری حقوق بشری در سطح جهانی است که نیازمند اقدام جمعی و مستمر است اقدامی برای تضمین حق زیستن، آموختن، مشارکت و شنیدهشدن برای دختران افغانستانی.
