نویسنده: اولیا جلالی
تحولات پسین در عرصه سیاست منطقهای و بینالمللی نشان میدهد که افغانستان بار دیگر در حال تبدیل شدن به صحنه رقابت قدرتهای جهانی است.
در هفته گذشته، پارلمان اتحادیه اروپا هرگونه ایجاد رابطه رسمی با امارت کندهار را رد و بر حمایت از مخالفان سیاسی این گروه تأکید نمود. هم زمان، یکی از مقامهای ارشد روسیه از طرح بریتانیا برای پشتیبانی از جریانهای ضد طالبان پرده برداشت و مدعی شد که لندن به دنبال تقویت نیروهای مخالف در شمال افغانستان است.
در کنار این تحولات، اقداماتی چون دعوت رسمی روسیه از وزیر دفاع امارت کندهار و امضای توافقنامه امنیتی با او؛ برجستهسازی گفتمان «ترکستانخواهی» توسط جریانهای پانترک در شمال افغانستان؛ اعلام آمادگی وزارت خارجه ایران برای میانجیگری میان پاکستان و طالبان و همچنین بازتاب رسانهای گسترده خروج اشرف غنی از امارات؛ همه نشان میدهد که بازیگران منطقهای و فرامنطقهای در حال بازتعریف نقش و منافع خود در افغانستان اند.
ریشه این وضعیت، بیش از هر چیز، به ناتوانی ساختاری طالبان و نگاه کاملاً قومی این گروه بازمیگردد؛ نگاهی که با واقعیت جمعیتی افغانستان؛ جایی که اکثریت آن را اقوام غیر افغان تشکیل میدهند در تضاد کامل قرار دارد.
واقعیت این است که ساختار افغانستان بر بستری از بیثباتی داخلی و منطقهای بنا شده و طالبان نیز همچنان در چارچوب نظم امنیتی آمریکا تعریف میشوند؛ هرچند هم زمان پیوندهای نزدیکی با روسیه، ایران و چین برقرار کرده اند.
در واقع، طالبان توانستهاند همه پشتیبانان جبهه مقاومت نخست به رهبری شادروان استاد ربانی و قهرمان ملی را به گونهای با خود همراه سازند. کشورهایی که زمانی پشتیبان جبهه مقاومت نخست بودند؛ امروز در کنار طالبان قرار گرفته اند و این برای مخالفان طالبان که طی پنج سال گذشته حتی نتوانستند پشتیبانان سنتی خود را حفظ کنند، یک شکست راهبردی سنگین به شمار میرود.
آنچه حالا روشن است این که محور شرقی (ایران، روسیه، چین و همپیمانانشان) در کنار طالبان تمامقد قرار گرفته و از جریانهای مخالف این گروه پشتیبانی نخواهند کرد. اعلامیه عیدی عطا محمد نور، محمد محقق و مارشال دوستم که در واقع اعلامیه رسمی بیعت با طالبان در راستای منافع بازیگران شرقی می توان با اطمینان آن را تفسیر کرد؛ خود دال این مدعاست.
حتی احتمال میرود که پس از این، دفترهای مخالفان در منطقه بسته شوند و برخی چهرههای برجسته مخالف طالبان با فشار، محدودیت یا حذف سیاسی و فیزیکی روبهروی گردند؛ چون این محور، منافع خود را با بقای طالبان همسو تعریف کرده و مخالفان طالبان را در روایت رسانهای خود «وابسته به غرب» معرفی میکند.
از اینرو، زمان آن فرا رسیده است که صف بندیهای جدید به روشنی مشخص شود. طالبان نه تنها در برابر اقوام غیر افغان؛ بلکه در برابر بخش بزرگی از نسل دانشگاهی پشتون نیز قرار گرفته اند.
بنابراین منافع اقوام غیر افغان ایجاب میکند که از انتظارهای بیحاصل عبور کنند و در چارچوب منافع همگانی و هویتی خود تصمیم بگیرند. جهان سیاست، جهان منافع ملتهاست. نمونه روشن آن، رفتار جمهوری اسلامی ایران در جنگ چهل روزه با قطر است: قطر یکی از نزدیک ترین شریکان سیاسی و مالی ایران و از پشتیبانان طالبان است؛ اما زمانی که از خاک قطر حملهای علیه ایران صورت گرفت، تهران بدون درنگ واکنش نظامی نشان داد و این کشور را به شدت موشک باران کرد؛ دلیل آن روشن بود: خط سرخ منافع ملی.
در افغانستان نیز وضعیت مشابهی نسبت به سرنوشت اقوام غیر افغان و بخشهایی از نخبگان افغان جریان دارد. جمعیت بیست میلیونی تاجیکان افغانستان از سیاستهای جمهوری اسلامی ایران به شدت ناراضی اند و تصور میکنند که قربانی سیاستهای تشیع محور جمهوری اسلامی شده اند.
روایت تاجیکان در منطقه، هویت گرایی همراه با امتگرایی تسنن محور است؛ اما با وجود پیوندهای عمیق فرهنگی و تمدنی، روایت رسمی جمهوری اسلامی ایران بر محور امتگرایی شیعی استوار است. این تقابل روایتی سبب نزدیکی ایران با دشمنان ایرانیان شرقی شده است و در همین چارچوب است که ایران در کنار طالبان؛ دشمنان راهبردی تاجیکان ایستاده است؛ هرچند در بسیاری حوزهها با آنان اختلاف دیدگاه جدی دارد؛ اما دشمن بزرگتر (ایالات متحده) این دو را به یکدیگر نزدیک کرده است. طبیعتاً کشورها حق دارند طبق منافع ملی خود عمل کنند و ایران نیز از این امر مستثنی نیست.
در این میان، یکی از سنگینترین بیعدالتیها، روایت های رسانهای است که تاجیکان را «وابسته به جریان غربی» و تهی از ارزشهای دینی معرفی کرده اند؛ روایتی که با واقعیتهای تاریخی و موجود همخوانی ندارند.
تاجیکان بنیانگذاران جهان تسنن اند. امام خردگرا، ابوحنیفه، بخاری، مسلم، ترمذی و… همه تاجیک بودند و بزرگ ترین خدمت را به جهان اسلام انجام دادهاند. امروز نیز مذهب حنفی سخن نخست را در جهان اسلام میزند و شش کتاب حدیث سنی که پس از قرآن کریم در جایگاه دوم قرار دارند، نویسندگانشان همه تاجیک اند.
بنابراین نسبت دادن چنین اتهامهایی و برچسب بیدینی، بزرگترین اتهام میانخالی و سیاسی است که با واقعیتهای تاریخی و میدانی سازگاری ندارد. بیگمان پیامدهای اجتماعی و سیاسی چنین اتهامها، تولید اندیشه نفرت و گسترش نیروهای رادیکال در منطقه خواهد بود که به خیر هیچ کسی نیست.
نکته مهم دیگر اینکه: محور شرقی تحت هیچ شرایطی از جریانهای مخالف طالبان؛ لااقل در شرایط کنونی پشتیبانی نخواهد کرد؛ زیرا منافع ملی شان ایجاب میکند با طالبان که اکنون در محور آنان میرقصند و رخدادهای پسین نیز نشان داده که وفادار ماندهاند، همسو بمانند. لذا، زمان آن فرا رسیده است که نیروهای مخالف، با واقعبینی، از خود فریبی و مردم فریبی فاصله بگیرند و در چارچوب منافع همگانی، فرهنگی و تمدنی خویش تصمیم بگیرند.
صبر و شکیبایی بیش از این، در عمل به معنای همسویی با دشمن و تقویت بیشتر اوست. محور شرقی، طالبان را شریک امنیتی خود میپندارد، نه تهدید. رهبران تاجیک افغانستان؛ به ویژه نسل دانشآموخته و نسل جوان، متوجه یک مسئله باشند: تاجیکان نه دوست منطقهای دارند، نه فرامنطقهای و نه جهانی. چرا؟ چون گذشتهای بزرگ دارند. هیچ بزرگی تمایل ندارد بزرگی دیگری از او بزرگتر شود. در یک دهکده، اگر بزرگی با مشکلات اجتماعی و اقتصادی گرفتار شود و زمین بخورد، کسی به یاری او نمیآید؛ نه تنها یاری نمیکنند؛ بلکه تلاش می کند موانع بیشتری بر سر راه او ایجاد کنند که دوباره برنخیزد و منافع آنان را تهدید نکند.
اما ویژگی بزرگ زادگان این است که اگر صد بار زمین بخورند، دوباره بلند می شوند و دعوی بزرگی می کنند. این همان چیزی است که امروز در سرنوشت تاجیکان مشاهده میکنیم. قلب تاجیکان، بخارا و سمرقند را روسها با خیانت به ازبکستان واگذار کردند. مکاتب و دانشگاههای فارسی در آن سوی آمو را بستند. سرزمینهای کشاورزی بومی تاجیکان در دره ای حاصلخیز فرغانه را به روسها و سایر ملتها سپردند.
در افغانستان نیز سرزمینهای بومی تاجیکان؛ به ویژه از بلخ تا کهندژ و همه زمینهای کشاورزی کنار رودها را به ناقلان واگذار کردند و تاجیکان را به دل کوهستانها راندند. اینها همه بر اساس یک روایت بزرگ و راهبردی طراحی و عملیاتی شد که در هر دو سوی آن، استعمارگران جهانی؛ بهویژه روسیه و بریتانیا، نقش اساسی داشتند.
نسبت این است که کسی حاضر نیست از تاجیکان حمایت واقعی کند؛ پنج سال گذشته گواه روشن این واقعیت است.
راه حل:
راه حل و نجات «۶۰ میلیون نجیبزاده ای تاریخ» اتکا بر انسجام داخلی و پیوند با نیروهای صادق، هویتگرا و امتگرا و بسیج قدرت گرم و نرم است که بتوانند روایت نوین تاجیکانه را خلق کنند؛ روایتی که در آن هر فرد بداند برای چه باید ایستادگی و مقاومت کند و چه چیزی ارزش مبارزه، مقاومت و جان فشانی دارد.
بازی کردن در چارچوب روایتهای کرزی، غنی، اتمر و حالا هیبتالله، جز شرمساری در برابر مردم و استمرار بردگی ذهنی و فکری، هیچ سودی دیگری ندارد. تکیه بر ظرفیتهای انسانی، هویتی و تمدنی تنها راه ممکن است.
تاجیکان در سراسر منطقه باید توان دفاعی خود را باز یابند و مسلح شوند؛ حتی اگر ناچار باشند حیوانات و داراییهای اندک خود را بفروشند تا قدرت نظامی ازدست رفته را دوباره احیا کنند. تا زمانی که این قدرت بازسازی نشود؛ هیچ بازیگر بزرگ یا کوچک، تاجیکان را در معادلات جدی نخواهند گرفت.
چه بخواهیم و چه نخواهیم، افغانستان وارد مرحلهای از رقابت جغرافیایی تازه شده است و تاجیکان باید راهبرد مستقل خود را تعریف کنند. بیعت چند فرد معامله گر، بی هویت، بیسواد و بیاعتنا به شرف جمعی با طالبان، زیر نام «مصالحه» چیزی جز خطای مرگبار سیاسی و تکرار اشتباهات بن نخواهد بود. هیچ تاجیک آزاده، صاحب دانش و بینش، با چنین خیانت کاران تاریخ و مادام العمر، همراه نخواهد شد.
تاریخ این سرزمین نشان داده است که روح پایداری و ایستادگی از رستم و ابومسلم خراسانی تا یعقوب لیث، طاهریان، سامانیان، استاد ربانی و احمدشاه مسعود؛ همچنان در رگهای این ملت جاری است و بر این سیاهی حاکم پایان خواهند داد؛ مشروط بر این که خز ابلهان معامله گر بار دیگر خلاف منافع راهبردی مردم شان گام بر ندارند ولا اقل با ساز اتمر بیش از این رقص نکنند.
