نویسنده: اولیا جلالی
بیست سال سیاست های بدخشان هراسی و بدخشان ستیزی مأموریت طلبان تاجیک، نه تنها موجب ارتقای موقعیت سیاسی تاجیکان افغانستان نشد؛ بلکه برعکس، به تضعیف چند برابری جایگاه آنان در سطح داخلی، منطقهای و فرامنطقهای انجامید.
این تجربه تلخ نشان داد که حذف یا تضعیف یکی از کانون های اصلی قدرت تاجیکان (بدخشان) نه به انسجام سیاسی این جامعه کمک میکند و نه ظرفیت چانه زنی مأموریت طلبان تاجیک را افزایش میدهد؛ بلکه موجب فرسایش موقعیت جمعی تاجیکان و کاهش وزن سیاسی و جغرافیایی آنان در معادلات قدرت داخلی، منطقهای و فرا منطقهای میشود.
برای درک ریشههای این بحران داخلی، بررسی چند مسئله ضروری است:
۱. ریشههای تاریخی؛
رقابت بدخشان و کندهار در نزدیک به سه قرن گذشته همواره وجود داشته و بدخشان یکی از پایدارترین کانونهای قدرت تاجیکان بوده است.
از سقوط نادرشاه افشار در ۱۷۴۷ تا نیمه قرن نوزدهم، ساختار سیاسی بدخشان که قلمرو آن در دورههایی تا چترال، کنر، نورستان، لغمان، کاپیسا، تخار، پنجشیر و بغلان امتداد داشته و همواره رقیب سنتی قدرت مستقر در کندهار بوده است.
مردمان این حوزه تاریخی هیچگاه جایگاه «دوم» را نپذیرفته اند و همواره داعیه نقش نخست در معادلات قدرت داشته اند.
اقتدار مستقل امارت ۱۲۶ ساله میرزا محمدخان تاجیک بدخشانی و مقاومت او در برابر امارت احمدشاه ابدالی افغان، نمونه روشن این رقابت تاریخی است.
در دوره معاصر نیز این روحیه در رفتار سیاسی رهبران بدخشانی؛ از جمله شادروان استاد برهانالدین ربانی، آشکار بوده است؛ او حتی در دشوارترین شرایط جنگی میهن، حاضر نشد نقش دوم را بپذیرد؛ چون نمیخواست به میراث تاریخی و سیاسی حوزه تمدنی خود خیانت روا دارد.
۲.پیامدهای سیاسی حذف بدخشان؛
در چهار مرحله تلاش شد بدخشان از محور معادلات قدرت کنار گذاشته شود:
۱. جلسه هرات؛
۲. جلسه بن؛
۳. جلسه کابل؛
۴. تجزیه جمعیت اسلامی در کابل.
قدوری خوانان کمسواد که از یمن جهاد تازه وارد دربار شده بودند، تصور میکردند با کنارزدن این قطب اقتدارطلبی، خود به طرف اصلی معادله جناح کندهار تبدیل میشوند و در معادلات قدرت نشان میگیرند؛ بیخبر از آن که قدرتهای جهانی و منطقهای بر اساس گذشته تاریخی بازیگران و جغرافیایی سیاسی وارد تعامل میشوند، نه بر اساس گرد و خاکی که از سر حوادث بر بام سیاست افتاده باشد. این گرد و خاک حوادث که از حمایت خلیلزاد، کرزی و غنی؛ این سه چهرهای بدنام و دلسیاه بدنام، نیز بهرهمند بودند، دست به جنایتهای بیشماری علیه تاجیکان اقتدارطلب و چالشگر زدند:
۱.کنار زدن استاد ربانی در بن؛
۲.جمعآوری سلاحهای سنگین مجاهدان در پنجشیر، بغلان، تخار، بدخشان، هرات و…؛
۳. تصفیه مجاهدان از نهادهای دولتی؛
۴..ترور فرماندهان نامدار چون ژنرال داوود، داوود، شاهجهان نوری و سید خیلی؛
۵. ترور شادروان استاد ربانی.
همه اینها در دوره مأموریت کسانی انجام شد که یا معاون رئیسجمهور بودند یا رؤسای عمومی امنیت ملی. اگر اینها در چنین جنایتهای دخیل نبودند؛ چرا هیچ مأموریت طلبی در قد و قامت ژنرال داوود از میان آنان در این بیست سال ترور نشد؟
در بیست سال گذشته، این شبکه مأموریت طلب سیاستهایی به شدت بدخشان ستیزی و حتی تاجیک ستیزی را روی دست داشتند و تا توانستند افکار عامه را نسبت این قطب اقتدارطلبی تاجیکان مسموم ساختند و هنوز به این رذالت خود ادامه میدهند.
یکی از دلایل اصلی پیوستن شمار زیادی از بدخشانیها به طالبان، همین رفتار قلدرمآبانه و انحصارگرایانه آنان در نهادهای دولتی بود. اینها حتی به جوانان آگاه و صاحب دانش همان حوزه خود نیز خیانت روا داشته و مجال رشد ندادند و تلاش کردند آنان را به ابزار مداحی و محلهگرایی بدل کنند.
خیانت این نسل بیاندیشه هم وحشتناک است و هم تأسفبار؛ آنان با همه تاجیکان اقتدارطلب دشمنی داشتند و دارند؛ به ویژه باهویت گرایانی که دغدغه اقتدار سیاسی داشتند.
این روند نه تنها جایگاه تاجیکان را تضعیف کرد؛ بلکه اختلافات عمیقی میان جامعه تاجیک؛ به ویژه میان بدخشانیها و سایر مناطق تاجیک نشین ایجاد نمود و انسجام جمعی و قدرت بازدارندگی آنان را به شدت آسیبپذیر ساخت.
واگذاری قدرت سیاسی در بن بدون سازوکارهای مشروع و بدون درک رقابت تاریخی بدخشان و کندهار، موجب شد تاجیکان به تدریج از ساختارهای مسلط قدرت کنار گذاشته شوند و در نهایت حتی حضور نمادین آنان نیز پذیرفته نشود.
۳. پیامدهای این روند؛
این روند ستون فقرات سیاسی تاجیکان را برای دههها در هم شکسته و تضعیف کرده است. ظرفیت مقاومت کاهش یافته و وزن سیاسی آنان در سطح داخلی و منطقهای افت عمیقی کرده است.
رویهم رفته؛ پس از ۲۵ سال خیانت و ناجوانمردی در حق تاجیکان؛ به ویژه بدخشانیها؛ حالا نشانههایی از بازگشت تدریجی بدخشان به عرصه کنش سیاسی و میدان گرم دیده میشود.
مردم این منطقه که ازعملکرد نیروهای محلی هم پیمان با طالبان و وضعیت کنونی ناراضیاند، در حال انسجام داخلی و ورود به مرحله جدیدی از فعالیتهای میدانی و سیاسی اند؛ اما این تحرکات یکبار دیگر مأموریت طلبان بی اندیشه را به تکاپو انداخته است و بار دیگر دیده می شود که بدخشانی ستیزی را در سطح رسانههای تشدید کرده اند. به نظر می رسد که این رهروان خط فکری فرعون را معجزه ای موسی را نیز نمی تواند مسلمان سازد و آخرین درمان شان، رود نیل است.
۴. ضرورت بازتعریف روایت اقتدارطلبی در میان تاجیکان؛
در گفتمان جدید، معیار اصلی نباید خاستگاه جغرافیایی؛ بلکه هویت مشترک و مطالبه اقتدارطلبی و نقش نخست در ساختار قدرت باشد. تاجیکان از هرات تا غور، لوگَر، لغمان، کندهار، بلخ، کاپیسا، پنجشیر، پروان، کابل، بامیان و… زمانی میتوانند نقش تعیین کنندهای در آینده افغانستان داشته باشند که با روایت «اقتدارطلبی سیاسی» وارد عرصه گرم و سرد شوند. اما شرایط کنونی با در نظر داشت جغرافیایی راهبردی بدخشان؛ عجالتا ایجاب می کند که محور این مبارزه ای نوین را یکبار دیگر فرزندان این خطه ای اقتدار طلب به دوش بگیرند؛ تجربه پنج سال گذشته نشان داد که جامعهای تاجیک بر محور مأموریت طلبان، قابل انسجام نیست.
نسل جوان و دانشگاهی تاجیک که وابسته به پولهای سیاه ماه هانه رهبران نیستند؛ رسالت دارند از اختلافات گذشته پند و آن را کنار بگذارند و بر محور ارزشهای امت و هویت مشترک و مطالبه قدرت سیاسی منسجم شوند.
تنها از مسیر این انسجام داخلی و تمدنی است که میتوان نقش تاریخی تاجیکان را دوباره احیا کرد و آنان را به جایگاه واقعیشان در ساختار قدرت بازگرداند.
هرگونه مأموریت طلبی باید به عنوان خیانت به آرمان جمعی تاجیکان مردود اعلام گردد و هر جریان تاجیک محوری که جز اقتدارطلبی رؤیایی معاونت و دیگری داشته باشد، به عنوان خائن به آرمان ملی تاجیکان شناخته شود و در افکار عامه نقد و در هم کوبیده شود.
آن گاه است که روایت درهم شکسته تاجیکان ترمیم میشود و شکوه و اقتدار هزارساله شان دیر یا زود بازخواهد گشت.
اقبالتان نیک باد!
