خبرگزاری راسک: جنجالهای اخیر در فضای مجازی پیرامون ادعای استقلال «زبان هزارگی» با رسمالخط و الفبای منحصربهفرد، بار دیگر لایههای پنهان بحران هویت و رقابتهای کاذب قومی را در افغانستان نمایان کرده است. در همین راستا، محمد اکرام اندیشمند، مورخ، پژوهشگر ارشد و تحلیلگر مسائل سیاسی افغانستان، در یادداشتی تحلیلی به کالبدشکافی این پدیده پرداخته است. این جنجال تازه زبانی، عملاً بازتابی از رویارویی دو جریان موازی است: از یکسو، تلاش تاریخی و تمامتخواهانه حاکمان پشتون برای اعمال هژمونی زبانی، و از سوی دیگر، رفتارهای نوسانی و فاقد استقلال سیاسی جامعه هزاره که در بزنگاههای تاریخی همواره به عنوان ابزاری در خدمت جریانهای مسلط تبارگرای دیگر قرار گرفته است.
تحلیل نظاممند پدیدههای زبانی در افغانستان بدون درک مکانیسمهای سرکوب و انحصار تاریخی نخبگان پشتون ناممکن است. به باور اکرام اندیشمند، پارادوکس بزرگ در تاریخ معاصر کشور این است که تبار پشتون با وجود تسلط انحصاری سه سده گذشته بر مقدرات سیاسی و دولتی، همواره با اتخاذ استراتژی «مظلومنمایی»، مدعی تضعیف زبان پشتو در برابر زبان فارسی بوده است. این مظلومنمایی دولتی در حالی صورت گرفته که رژیمهای حاکم پشتون با استفاده از بودجههای عمومی، نهادهایی چون «پشتو تولنه» را تاسیس کردند، الفبای جدید ساختند و انکشاف اجباری این زبان را در قوانین اساسی گنجاندند؛ رویکردی مهندسیشده که بیش از آنکه توسعه زبانی باشد، یک پروژه اداری برای تضعیف سیستماتیک زبان تمدنی فارسی بوده است. در مقابل، تودههای هزاره نیز به دلیل نداشتن یک مانیفست سیاسی منسجم و مستقل، در این ساختار تحمیلی همواره نقش پیرو و منفعل را بازی کردهاند؛ آنها در دوران حاکمیتهای متمایل به تاجیکها (نظیر دوره استاد ربانی شهید) زیر چتر قدرت آنان به دنبال سهمخواهی رفتند و در زمان اقتدار پشتونها نیز فوراً جذب کانالهای قدرت آنان شدند، بیآنکه در این سه قرن توانسته باشند یک گفتمان هویتی مستقل و قائمبهذات را رهبری کنند.
ادعای برخی محافل هزاره مبنی بر جدایی زبانی و ایجاد جغرافیا و هویت مستقل مذهبی و قومی، از دیدگاه واقعگرایانه و تحلیل ساختاری اندیشمند، فاقد هرگونه عمق علمی و واقعیت میدانی است. او با صراحت این فرضیه را به چالش کشیده و شانس تحقق آن را در جغرافیای افغانستان «کمتر از یک درصد» میداند. تحلیلگران رسانهای این طرحهای شتابزده را تداوم همان «انفعال تاریخی هزارهها» ارزیابی میکنند که به جای ایستادگی اصولی و پیافکندن زیرساختهای پایدار سیاسی، همواره به دنبال راهحلهای کوتاهمدت و معاملهگرایانه بودهاند. این بار نیز ادعای پوشالی ساختن یک زبان مستقل، صرفاً پروژهای فرصتطلبانه برای تسهیل روند مهاجرت و دریافت پناهندگی در کشورهای غربی است؛ ابزاری برای فرار از خفقانی که حاکمیت تمامتخواه پشتون ایجاد کرده و جامعه سردرگم هزاره نیز به جای مبارزه اصولی، با آویختن به چنین طرحهای موهومی عملاً بر بیبرنامگی تاریخی خود مهر تایید میزند.
ریشه اصلی فروپاشی ساختاری در افغانستان، تقلیل دادن چالشهای بنیادی کشور به دعواهای کاذب زبانی است که هر دو سوی این جریان قومی در شکلگیری آن مقصرند. اندیشمند تصریح میکند که تمرکز بیمارگونه نخبگان پشتون بر اعمال هژمونی قومی و همگونسازی زبانی اجباری در طول قرنها، کل کشور را در یک توسعهنیافتگی عمیق انسانی، اقتصادی، علمی و فرهنگی نگه داشته است. در این میان، جریانهای سیاسی هزاره نیز به دلیل نداشتن یک راهبرد کلان و تمایل دائمی به چرخش میان قطبهای قدرت تاجیک و پشتون برای بقای مقطعی، هرگز نتوانستهاند نیروی محرکهای برای تغییر ساختار انحصاری کشور باشند. برآیند این انحصارگری پشتونی و تسلیمطلبی هزارهگی، افغانستانی است که امروز با فقر مطلق، بیکاری همگانی، درماندگی تودهها و نبودِ کامل عدالت اجتماعی و قانونیت دستوپنجه نرم میکند.
از منظر جامعهشناسی سیاسی، غوغای رسانهای پیرامون «زبان هزارگی» نشاندهنده بنبست هویتی در کشوری است که در آن تکثرگرایی واقعی وجود ندارد. از یکسو، جریان حاکم پشتون با تکیه بر ذهنیت تاریخی سه قرن گذشته، همچنان به مهندسی زبانی اداری و حذف دیگران ادامه میدهد، و از سوی دیگر، جریانهای سیاسی هزاره به دلیل نداشتن استقلال در تصمیمگیری و سابقه طولانی در آویختن به قدرتهای وقت (گاه تاجیک و گاه پشتون)، اکنون به طرحهای نمادین و بینتیجهای متوسل شدهاند که شانس واقعی آنها در عرصه عمل، فراتر از یک درصد نیست. گزارشهای بینالمللی نیز موید این واقعیت است که تا زمان تداوم انحصارطلبی پشتونی و انفعال و وابستگی ساختاری هزارهها، افغانستان توانایی خروج از چرخه فقر، عقبماندگی و بحرانهای هویتی را نخواهد داشت.
