نویسنده: شفیع الله شهزاد عزیزی
پیش درآمد
تاجیکان، این میراثداران کهن زبان و فرهنگ فارسی، در پهنهای تاریخ افغانستان نقشی بی بدیل و بنیادین داشتهاند. آنان نه تنها معماران تمدن و دانش در این سرزمین بودهاند، بلکه در حساس ترین مقاطع تاریخی، یعنی هنگامی هجوم بیگانگان و تجاوز به کیان این مرزوبوم، همواره در خط مقدم دفاع ایستادهاند. از نبرد با استعمار پیر بریتانیا در قرن نوزدهم تا دفع تجاوز ارتش سرخ شوروی در قرن بیستم و سپس مبارزه با پدیدهای شوم تروریسم بینالمللی و طالبان، تاجیکان، تنها ترین مدافعان حقیقی عزت و استقلال افغانستان بودند. با این همه، در عرصهای زعامت و حاکمیت، سهم شان، هیچگاه با قربانیهای بیحدوحصر شان همخوانی نداشته است. این نوشتار در پی آن است تا با واکاوی تاریخی این نابرابری آشکار، به پرسش بنیادین «چرا تاجیکان با وجود این همه فداکاری، سزاوارترین برای زعامت نیستند؟» پاسخی مستند و برهانی دهد.
فصل اول: پیشینهای تمدنی و هویتی؛ ستونهای استوار فرهنگ ایرانی در خراسان
واژهای «تاجیک» در متون کهن فارسی، همواره در برابر «ترک» و «عرب» به کار رفته و به معنای «پارسیزبان» و «ایرانی» بوده است . تاجیکان نه قومی کوچنشین و بدوی، که مردمانی شهرنشین، متمدن و دارای فرهنگی غنی و ریشهدار هستند که در شکل دهی به تمدن اسلامی-ایرانی در منطقه نقشی بنیادین داشتند. آنان وارث تمدنهایی هستند که در آریانای باستان، از هخامنشیان و ساسانیان تا کوشانیان، ریشه داشتهاند .
پس از ظهور اسلام، این تاجیکان بودند که نخستین سلسلههای مستقل ایرانی را در خراسان بنیان نهادند. طاهریان، صفاریان و مهمتر از همه، سامانیان که با مرکزیت بخارا، عصر طلایی فرهنگ و ادب پارسی را رقم زدند . «رودکی»، پدر شعر فارسی، در دربار سامانیان بالید و زبان فارسی پس از یک دوره افول، دوباره به زبان رسمی و دیوانی تبدیل شد. تاجیکان، پرچمدار فرهنگ و دانش بودند؛ شهریاری که برای آنها نه صرفاً یک منصب، بلکه وسیلهای برای اعتلای فرهنگ و تمدن بود .
فصل دوم: «سه اشغال، یک پاسخ»؛ روایت قهرمانی نادیده
در تقابل با این هویت فرهنگی و مدنی، آزمونهای تاریخی سختی برای تاجیکان رقم خورد؛ آزمونهایی که در آنها، گروههای دیگر گاه به استقبال استعمار رفتند، اما تاجیکان، یکتنه، پاسدار استقلال بودند.
نبرد با استعمار پیر: شکلگیری افغانستان و نقش تاجیکان
در قرن نوزدهم، با شکلگیری دولت مدرن افغانستان توسط افغانها (پشتونها) و با چتر حمایت استعمار بریتانیا، تاجیکان از متن قدرت سیاسی حذف شدند . با این حال، در جریان جنگها و تجاوز انگلیس و بهویژه در دورهای امانالله خان که سرانجام به استقلال کشور در ۱۲۹۸ شمسی انجامید، این تاجیکان بودند که نقش کلیدی در مقاومت در برابر اشغالگران داشتند. روایت رسمی استقلال، اغلب این نقش حیاتی را نادیده میگیرد و آن را عمدتاً به خاندان حاکم افغان (پشتون) نسبت میدهد .
جهاد با شوروی: خون تاجیکان، اخراج ارتش سرخ
با تجاوز اتحاد جماهیر شوروی در دههای ۱۳۵۰، بار دیگر تاجیکان در صف مقدم جهاد قرار گرفتند. مناطق تاجیکنشین شمال و شمالشرق کشور میدان نبرد اصلی شدند و مردم این مناطق، قربانیان بیشماری در راه دفاع از وطن دادند. چهرههای شاخصی چون احمدشاه مسعود قهرمان ملی کشور و پروفیسور برهانالدین ربانی،شهید صلح و هزاران فرمانده نامدار دیگر و گمنامان خفته در خاک نماد این مقاومت جانانه شدند و نشان دادند که تاجیکان، نه تنها اهل علم و فرهنگ، بلکه جنگآورانی دلیر و شکستناپذیرند. شورویها با وجود کشتارهای دستهجمعی در مناطق تاجیکنشین، نهایتاً مجبور به عقبنشینی شدند؛ این شکست، حاصل مقاومت خستگیناپذیر مردمی بود که رهبری اصلی آن بر عهدهای تاجیکان بود.
مبارزه با تروریسم و طالبان: آخرین سنگر
در دههای ۱۳۷۰، با ظهور طالبان که از حمایت پاکستان و دیگر کشور ها برخوردار بودند، بار دیگر تاجیکان بهعنوان مدافعان اصلی عزت ملی، میدان را خالی نکردند. جبههای متحد اسلامی یا به قول دشمنان این جبهه (اتحاد شمال) به رهبری قهرمان ملی و استاد شهید ، آخرین سنگر مقاومت در برابر این پدیدهای افراطی بود. حتی پس از سقوط طالبان در سال ۲۰۰۱ و در دوران جمهوریت، باز هم تاجیکان سهم عمدهای در تأمین امنیت و جنگ با گروههای تروریستی داشتند، با این حال در ساختار قدرت، همواره در مقام دوم یا کمتر باقی ماندند.
فصل سوم: چرا زعامت از آن تاجیکان نیست؟ واکاوی نابرابری
با وجود این پیشینهای درخشان، چرا تاجیکان هرگز نتوانستند به زعامت پایدار در افغانستان دست یابند؟ برای پاسخ به این پرسش، باید به عوامل متعددی توجه کرد:
۱. فرهنگ شهرنشینی در تقابل با ساختار قبیلگی:
تاجیکان مردمانی شهرنشین، فردگرا و اهل تفاهم هستند. آنها برخلاف ساختار قبیلهای و عصبیت قومی افغانها (پشتونها) که مبتنی بر اتحاد حول محور «اقتدار قومی» است، هرگز نتوانستند یک بلوک منسجم فشار سیاسی با هدف «حفظ زعامت» تشکیل دهند. افغانها (پشتونها) قدرت را «حق طبیعی و مسلم» خود میدانند و برای حفظ آن، از هر وسیلهای، حتی تقلب در انتخابات، استفاده کردهاند .
۲. توهم شریک بودن در قدرت: در بیست سال اخیر، تاجیکان قانع شدند که «نفر دوم» کشور (مانند معاون رئیس جمهور) باشند، درحالی که همهای تصمیمات کلیدی توسط یک کتلهای متحد افغان(پشتون) اتخاذ میشد. این رویکرد، به تضعیف جایگاه تاجیکان انجامید تا جایی که در سالهای پایانی جمهوریت، سیاست «حذف سیستماتیک» آنان با قدرت تمام دنبال شد و دشمنی با زبان فارسی و مظاهر فرهنگی تاجیکان به اوج رسید .
۳. نداشتن حامی خارجی یکپارچه:
ایران همزبان درگیر تحریمها و سیاستهای خاص خود بود، پاکستان همواره از گزینههای افغان (پشتون) حمایت کرده و تاجیکستان نیز توانایی حمایت استراتژیک نداشت. این انزوای ژئوپلیتیکی، یکی از موانع اساسی بر سر راه به قدرت رسیدن تاجیکان بوده است .
۴. گسست تاریخی از قدرت: نزدیک به سه سده حکومت متمرکز افغانها (پشتونها) باعث شده که تاجیکان به «حکومتداری» بهعنوان یک امر خودخواسته و طبیعی نگاه نکنند و فاقد ارادهای جمعی لازم برای تصاحب کامل قدرت باشند. این در حالی است که در تاریخ،افغانها (پشتونها) با روایت کاذب و غارتهای احمدشاه ابدالی، مشروعیت تاریخی خود را در زعامت جستجو کردهاند .
نتیجهگیری: سهمی به اندازهی خون، نه به اندازهی سکوت
تاریخ افغانستان گواه است که تاجیکان، بزرگترین قربانیان تجاوزات خارجی و در عین حال، بزرگترین مدافعان استقلال و عزت ملی بودهاند. اما قربانی و مدافع بودن، به خودی خود، در سیاست قبیلگی افغانستان حقی به همراه نیاورده است. آنان با تکیه بر فرهنگ غنی، عقلانیت و مدارا، در مقابل هژمونی یک قبیلهای نظامی، همیشه بازنده بودهاند. اکنون، برای تاجیکان، «تحکیم اقتدار» دیگر یک انتخاب، بلکه یک ضرورت است. آنها باید با عبور از فردگرایی و اتکا به سرمایهای عظیم فرهنگی و تاریخی خود، در پی ایجاد یک گفتمان جدید قدرت باشند؛ گفتمانی که در آن، «زعامت» نه بر اساس زور شمشیر و داستانهای کهن غارتگری، بلکه بر اساس توانایی،دانش و فداکاری واقعی در راه میهن استوار باشد. تاجیکان، یا باید برای حاکمیت بجنگند و خواهان سهمی به اندازهای خون ریختهشدهای خود باشند، یا باید تن به حاشیهای ابدی بدهند که در آن، تاریخ، نامشان را تنها به عنوان «قربانیانی فداکار» به یاد خواهد آورد، نه به عنوان «معمارانی شایسته».
