یادداشت اختصاصی | شفیع الله شهزاد عزیزی
آخرین نوشتهی فرمانده حسیب پنجشیری، بیش از آنکه یک پست در فضای مجازی باشد، گویی وصیتنامهی مردی است که آزادی را نه در واژهها، بلکه در عمق جان خود باور کرده بود؛ مردی که در واپسین پیامش از دشواری رهایی انسان از اسارت سخن گفت و سرانجام، بهای باور خود را با جان خویش پرداخت.
او نوشته بود:
«قانع کردن یک برده به اینکه تو برده نیستی و باید آزاد باشی…»
این جمله، امروز پس از شهادت حسیب، معنایی سنگینتر و عمیقتر یافته است؛ گویی او پیش از آنکه جام شهادت بنوشد، آخرین پیام خود را برای نسلی به یادگار گذاشت که باید میان عادت به اسارت و انتخاب آزادی، یکی را برگزیند.
حسیب پنجشیری، جوانی ۳۴ ساله، سالهای پایانی زندگی خود را در دل کوههای هندوکش سپری کرد؛ سالهایی که میتوانست برای او سرشار از آرامش، خانواده و آیندهای روشن باشد، اما او راهی دشوار را برگزید؛ راهی که در نگاه خودش با آرمان آزادی، کرامت انسانی و آیندهی افغانستان/خراسان پیوند خورده بود.
داستان حسیب، بیاختیار انسان را به یاد هریت تابمن میاندازد؛ زن سیاهپوستی که در روزگار بردهداری آمریکا، زندگی خود را برای رهایی انسانهای در بند به خطر انداخت. هنگامی که از او درباره دشوارترین بخش کارش پرسیدند، از دشواری قانع کردن انسانی سخن گفت که خود را برده نمیدانست و باید به آزادی خویش باور میکرد. تابمن را «موسی قوم خود» نامیدند؛ زیرا با شجاعت و پایداری، برای رهایی انسانهایی گام برداشت که سالها به اسارت خو گرفته بودند.
در آخرین نوشتهی حسیب نیز همین دغدغه موج میزند: آزادی پیش از آنکه از زنجیرهای بیرونی آغاز شود، باید در ذهن و وجدان انسان زنده شود.
او بر این باور تأکید داشت که آزادی بدون فداکاری به دست نمیآید و از حقوق زنان و حق آموزش دختران بهعنوان بخشی از آرمانهای خود سخن گفته بود. پیام او از دل کوههای هندوکش، تنها یک اعلام موضع نبود؛ بازتاب باوری بود که سرانجام تا آخرین لحظهی زندگی به آن وفادار ماند.
این نگاه، ما را به سخنان نلسون ماندلا درباره آزادی میرساند؛ مردی که بخش بزرگی از زندگی خود را در زندان سپری کرد و آزادی را تنها رهایی خویشتن از زنجیر نمیدانست، بلکه آن را در احترام به آزادی دیگران معنا میکرد. آزادی هنگامی ارزشمند است که انسان نهتنها خود آزاد باشد، بلکه حق آزادی دیگران را نیز به رسمیت بشناسد.
فریدریک داگلاس، بردهای که خود را از اسارت رهانید و بعدها به یکی از برجستهترین مبارزان علیه بردهداری بدل شد، نیز بر این حقیقت تأکید داشت که آزادی بدون توانایی دفاع و پاسداری از آن، آزادی پایدار نیست.
حسیب پنجشیری نیز در واپسین سالهای زندگی خود، همین حقیقت را با زبان و عمل بیان کرد. او رفت، اما آخرین پیامش ماند؛ پیامی که اکنون بیش از هر زمان دیگری به یک پرسش تاریخی تبدیل شده است:
چگونه میتوان انسانی را که به اسارت عادت دادهاند، دوباره با مفهوم آزادی آشنا کرد؟
مرگ حسیب، پیش از هر چیز، فقدان یک انسان، یک پدر، یک فرزند و یک دوست است؛ اما برای کسانی که او را در مسیر آرمانهایش میشناختند، فقدان او معنایی فراتر نیز دارد. او جوان رفت و فرزندانی از خود به یادگار گذاشت؛ فرزندانی که اکنون نام پدرشان را با خاطرهای تلخ و در عین حال پرافتخار به دوش خواهند کشید.
آزادی اما با رفتن یک انسان پایان نمییابد. آرمانهایی که انسانها برای آن زندگی میکنند و جان میدهند، اگر در وجدان نسلهای بعد زنده بمانند، از مرگ عبور میکنند.
حسیب پنجشیری نیز اکنون در میان ما نیست؛ اما آخرین نوشتهاش، نامش و تصویری که از باور خود بر جای گذاشت، همچنان باقی است.
او با رفتن خود، یک پرسش و یک میراث بر جای گذاشت:
آیا ما ارزش آزادی را آنقدر میدانیم که از آن پاسداری کنیم؟
یاد حسیب پنجشیری و یاد همهی انسانهایی که در آرزوی آزادی زیستند و رفتند، گرامی باد.
آزادی شاید گرانترین میراث انسان باشد؛ میراثی که نسلها آن را به بهای خون و فداکاری به یکدیگر سپردهاند.
