نویسنده: دیگو چینکوگرانا
خبرگزاری راسک: دیگو چینکوگرانا، نویسنده و تحلیلگر سیاسی ایتالیایی، در این یادداشت به بررسی انتقادی اجلاس ناتو در آنکارا، جایگاه غرب در نظم جهانی و مفهوم امپراتوری از منظر فلسفه سیاسی میپردازد و می افزاید که؛ همزمان با برگزاری اجلاس سران سازمان پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) در آنکارا، پایتخت ترکیه، کانونهای تحلیل سیاسی و فلسفی بار دیگر ماهیت وجودی این ائتلاف نظامی و فرآیند افول نظام تکقطبی غرب را به چالش کشیدهاند. این نشست که در بحبوحه پویاییهای نوین ژئوپلیتیکی برگزار میشود، فراتر از یک همگرایی دیپلماتیک ساده، به مثابه تجلی عریان بحرانهای ساختاری، هویتی و متافیزیکی غرب معاصر ارزیابی شده است.
در این میان، دونالد ترامپ، رئیسجمهور ایالات متحده، ناخواسته و در حاشیه مراسم تشییع جنازه علی خامنهای، با اتکا به ادبیاتی تهاجمی شکافی عمیق در صحنهآرایی دموکراتیک غرب گشود. او با بیان این جمله که «تنها با یک حمله میتوانیم همه آنها را از میان برداریم»، برای لحظهای، اراده نابِ نابودی را در پسِ واژه دیپلماتیک «مذاکره» آشکار ساخت. اگر بنا باشد ترامپ بر پایه همین مدعا مورد داوری قرار گیرد، باید از اجلاسهایی سخن گفت که بر اساس منطق او هدف قرار میگیرند؛ چرا که در اجلاس امروز و فردای ناتو در آنکارا، بهراستی تنها یک حمله کافی خواهد بود تا «همه آنان» یعنی دونالد ترامپ، مارک روته، ولودیمیر زلنسکی و جورجا ملونی که چهار چهره از یک سازوکار واحد هستند از میان برداشته شوند.
بررسی ساختار انسانی و رهبری این ائتلاف، تضادهای درونی نظم آتلانتیک را عیان میسازد: دونالد ترامپ در مقام «ارباب مبتذلی» ظاهر شده است که دیگر حتی تظاهر به دموکراسی هم نمیکند؛ کارگزاری که حتی از آن وقار تراژیکِ فرمانروایی که به سلطه خود آگاهی دارد نیز بیبهره است. مارک روته، دبیرکل ناتو، عملاً نقش «حسابدار این دژ» را ایفا میکند؛ مأموری تکنوکرات که وظیفه دارد هراسهای ژئوپلیتیک را به درصدی از تولید ناخالص داخلی تبدیل کند. اصرار بر اختصاص پنج درصد از تولید ناخالص داخلی به هزینههای دفاعی تا سال ۲۰۳۵، به این معناست که اقتصادهای اروپا باید پیرامون ماشین جنگی آتلانتیک از نو سازماندهی شوند؛ روندی که کار, آموزش، بهداشت، سرزمین، پژوهش و صنعت را وادار میسازد تا در برابر نظام جدید محاسبات نظامی ائتلاف سر فرود آورند. ولودیمیر زلنسکی، رئیسجمهور اوکراین در این معادله، جایگاهی جز «دلقک جنگ دائمی» ندارد. در تحلیل کلان، دیگر حتی پیشینه سیاسی او نیز اهمیتی ندارد؛ آنچه واجد اهمیت است، نقشی است که بر عهده گرفته: باز نگه داشتن جبهه جنگ. هر بار که او در نشستهای رهبران غرب حضور مییابد، بدهی تازهای بر دوش ملتهای غربی گذاشته میشود.
در این میان، حضور جورجا ملونی، نخستوزیر ایتالیا، به عنوان شاخصترین نماد شرمساری ملی ارزیابی میشود. اگر ترامپ به عنوان یک سیاستمدار آمریکایی بر اساس انتظارات متعارف واشنگتن عمل میکند، و اگر روته کارگزار ساختار آتلانتیک است و زلنسکی نقشی دلقکگونه دارد، مسئولیت ملونی به عنوان یک ایتالیایی بهمراتب سنگینتر است. او نقطهای را نمایندگی میکند که در آن، میهن ایتالیا دست در دست به درون کوره آدمسوزیِ امپراتوری پلوتوکراتیک (ثروتسالار) هدایت میشود. حاکمیتخواهی ادعایی ملونی که برای تجدید بیعت با ناتو راهی آنکارا شده، حاکمیتخواهیِ خیانتدیده نیست؛ بلکه حاکمیتخواهیای است که ماهیت واقعی خود را آشکار کرده است. ملونی هر اندازه که بخواهد میتواند از «منافع ملی» سخن بگوید؛ اما منافع ملی در الگوهایی که بودجه دولت برای افزایش هزینههای نظامی، در خدمت راهبردی قرار گیرد که در جایی دیگر طراحی و تحمیل شده است، کاملاً مفقود است. منافع ملی آنجا نیست که دریای مدیترانه، بهجای آنکه دریای تاریخی ایتالیا باشد، به «جبهه جنوبی» ناتو تبدیل شود؛ آنجا نیست که سیاست خارجی، تنها در چارچوب سازگاری با نظم آتلانتیک تعریف شود؛ آنجا نیست که صنایع ملی، به ضمیمهای از مجتمع نظامی غرب بدل شوند و آنجا نیست که از مردم خواسته شود هزینه بپردازند، سکوت کنند، کار کنند، مصرف کنند و سرانجام در حصاری که از پیش برایشان طراحی شده است، جان بسپارند. در برابر این وضعیت، شعار «پاکسازی دولت؛ پاکسازی میهن» به عنوان مانیفست نجات مطرح میشود.
امروز ناتو صرفاً یک ائتلاف نظامی نیست؛ بلکه آیین قربانیکردن جهان تکقطبی است. همهچیز در آنکارا بوی تدافعی به خود گرفته و «بازدارندگی»، چیزی جز نام دیگر «ترس» نیست. اگرچه از امنیت اروپا سخن گفته میشود، اما آنچه در عمل دیده میشود، انتقال هزینهها به دوش ملتهای اروپایی است. در پسِ روایتِ حمایت از کییف، اوکراین به صحنهای تبدیل شده است که غرب در آن، ناتوانی کامل خود را برای تحمیل سرنوشت به جهان محک مینزند. جهان تکقطبی صرفاً به این دلیل از میان نخواهد رفت که کسی آن را نقد میکند؛ بلکه از آن رو رو به زوال میرود که دیگر قادر نیست حقیقت وجودی خود را پنهان سازد. آنچه در زیرِ این پوشش راهبردی آشکار میشود، محراب واقعی آن یعنی «بدهی، هراس و رانت» است. ناتو بازوی نظامی این نظم است و پلوتوکراسی، نظم پنهانی آن؛ یکی وضعیت اضطراری میآفریند و دیگری همان وضعیت اضطراری را به قید و الزام تبدیل میکند.
پلوتوکراسی بینالمللی همواره بر تخت سلطنت نمینشیند تا حکومت کند؛ بلکه از طریق «ضرورتهایی» که خود میآفریند، فرمان میراند. هر بحران، محدودیتهای تازهای پدید میآورد؛ هر محدودیت، بدهیهای جدیدی میزاید؛ هر بدهی، انضباطی نو را تحمیل میکند؛ و هر انضباط، با نام «مسئولیت» به جامعه عرضه میشود. سرانجام، مردم درمییابند که دو بار هزینه پرداختهاند: نخست با دارایی و ثروت خود و سپس با جان خویش. غرب معاصر قدرتمند نیست، زیرا به چیزی ایمان دارد؛ بلکه تهاجمی است، چون دیگر ایمان خود را از دست داده است. آسمان را از کف داده و از همین رو، میخواهد سراسر زمین را به تصرف خود درآورد. اما مفهوم امپراتوری حقیقی، حقیقتی کاملاً متفاوت با پلوتوکراسی غربی است. امپراتوری، صرفِ مجموع پایگاههای نظامی، ناوگانها، بانکها و بردگان نیست؛ آن، تنها هژمونی است. امپراتوری، بازارِ مسلحی نیست که بخواهد بینظمی خود را بهعنوان نظمی جهانشمول بر دیگران تحمیل کند؛ آن، چیزی جز پلوتوکراسی جهانی نیست. امپراتوری، یکسانسازی جهان زیر سلطه یک زبان، یک پول، یک ایدئولوژی و یک اخلاق واحد و آلوده نیست؛ آن، تنها کاریکاتوری شیطانی از مفهوم وحدت است.
امپراتوری حقیقی، اصلِ نظمبخش و تجسد «وحدت در عین کثرت» است؛ مرکزی است که پیرامون خود را در سلسلهمراتبی معنادار سامان میدهد. اقتداری است که نه از شمار آرا، نه از افکار عمومی و نه از قرارداد سرچشمه میگیرد، بلکه ریشه در پیوند با نظمی برتر دارد. امپراتوری، نیرویی است که میداند باید در خدمت قانون باشد، نه آنکه در هر فصل، قانونی تازه بیافریند. قدرت فنی و نظامی آن نیز همواره در برابر صورتی معنوی و روحانی خاضع است. این مفهوم، درمانی برای گسیختگی انسانِ مدرن است؛ زیرا اراده فردی را بهسوی غایتی برتر هدایت کرده و از «منِ» فرد فراتر میرود.
الکساندر دوگین، در گفتوگوی فکری خود با یولیوس اوولا، ایده امپراتوری را هسته سوزان سنت غربی میداند و رُم را بهمثابه صورتی مقدس، قدرتی ارگانیک و تجسم «امپریوم» بازمیشناسد. این ایده با ویرانیهای غرب به پایان نرسیده، بلکه در برداشت ارتدوکسی از «مسکو، سومین روم»، در همآوایی میان اقتدار معنوی و قدرت دنیوی، بار دیگر سر برآورده است؛ اندیشهای که در آن, امپراتوری نه نهادی جدا از امر قدسی، بلکه صورتی تاریخی است که امر مقدس همچنان میتواند حیات سیاسی را در آن نظم ببخشد. از غربِ رو به زوال، که ابزارهای امپراتوری را بیآنکه روح آن را حفظ کرده باشد در اختیار دارد، تا روسیه، بهعنوان قطبی که در آن ایده امپراتوری هنوز پیوند خود را با سرنوشت، سرزمین، ایثار، حافظه تاریخی و آسمان حفظ کرده، فاصلهای بنیادین وجود دارد. روسیه باید بهعنوان یک «عامل تاریخی» به رسمیت شناخته شود؛ قدرتی ـ تمدنی که مانع از آن شده است جهان تکقطبی همچون قفسی نهایی بر جهان بسته شود. روسیه، امروز آشکارترین نماد مقاومت در برابر ادعای غرب برای تعیین سرنوشت آینده همه ملتهاست.
از همین رو، دشمنی غرب با روسیه، پیش از آنکه ماهیتی راهبردی داشته باشد، ماهیتی متافیزیکی دارد. روسیه موجب شگفتی و اضطراب غرب است، زیرا حافظهای امپراتوری را با خود حمل میکند که نمیتوان آن را به منطق بازار فروکاست. روسیه از آن رو مسئلهساز است که میان قدرت و سرنوشت جدایی قائل نمیشود و صرفِ موجودیتش، اروپا را به یاد آنچه خود به آن پشت کرده است یعنی امکانِ «تمدن بودن» میاندازد. از این منظر، نشست آنکارا صرفاً یک اجلاس بوروکراتیک برای ناتو نیست؛ بلکه صحنهای آیینی است که همه مناسبات در آن وارونه شده است؛ تقابلی بنیادین که در یک سوی آن، «جهان تاریکی» قرار گرفته و در سوی دیگر، «خورشید امپراتوری» نه بهعنوان یک ساختار سیاسی، بلکه بهمثابه یک اصل متعالی تجلی مییابد: اصلی استوار بر وحدت، عمودیت، سلسلهمراتب، امر قدسی و مردم.
نویسنده برجسته ایتالیایی: «غرب از ترس به جنگ روی آورده است؛ ناتو دیگر برای دفاع ملتها نیست، بلکه ملتها را قربانی میکند»


