معین اسلامپور
بخش پنجم- از سوختاندنِ تاکستانهای شمالی تا ربودن دختران تاجیکتبار:
گروهی وحشی و اشغالگر طالبان در سال ۱۹۹۷ از طرفِ نیروهای مقاومت شکستِ سنگینی دیدهاند، به اساسِ گزارشها بیش از چهار هزار نیرویی طالبان در شمالی کشته شدهاند، دهها تنِ آنان اسیر و ناپدید شدهاند، این شکست نهتنها یک ضربهای محکم و مهلک بود. بهطور کلی به لحاظِ روانی شکست و شوکِ وحشتناکی بود که آنها، برای اولینبار با مقاومتِ جسورانهی چریکهای شجاع بهرهبری احمدشاه مسعود مواجه شدهاند.
بعداً طالبان این مناطق را با حمایتِ مسلحانهی پاکستانیها تسخیر کردهاند از مردم، انتقامِ سخت گرفتهاند؛ دهها تن از دختران و زنان شمالی را ربودهاند، تاکستانها را قطع کردهاند یا کاملاً سوختاندن، طبعیتِ سبز را همانند نیروهای مغول و برخی اشغالگران و متجاوزان دیگر تاریخ، ویران نمودهاند.
در سالهای ۱۳۹۲- ۱۳۹۵ در زون جنوبشرق مسوول دفتر قول اردوی ۲۰۳ تندر بودم، سربازان و افسران قول اردو از استانهای پکتیا، پکتیکا، لوگر و خوست، دختران ربوده شدهی تاجیکتبار را شناسایی نمودهاند، آنها وقتی شناختهاند، سربازان تاجیکتبار استند در مقابلِ درب خانههایشان آمدهاند خودرا معرفی کردهاند، ما از فلان منطقه استیم، سالها است که از خانوادهی خود اطلاعی نداریم، همینگونه هر کدام رویدادهای غمناکی را روایت کردهاند؛ که از تحمل و حوصلهی آدمی بیرون است؛ دختران ربوده شده همه صاحب فرزند بودهاند.
شماری از آنها باوجودیکه چندین فرزند داشتند آماده بودهاند فرزندان خودرا رها کنند و خود فرار کنند؛ عدهی دیگر بهدلیلِ تعلقِ عاطفی فرزندان خویش، میگفتند ناگزیریم بیسوزیم و بسازیم. با دیدنِ این صحنههای تکان دهنده، سربازان طالب هدایت میشدند به لحاظِ حسِ عاطفی ناگزیر میشدیم بهخاطر اطفالشان دستور میدادهام توصیه کنند در خانه و کاشانهی خود بمانند. بعضاً فرماندهی قول اردو”ژنرال محمد شریفی یفتلی” در جریان قرار میگرفت، او ممکن به اساسِ محاسباتِ سیاسی جایگاه نظامی خویش توصیه به فرار آنهم توسطِ نیروهای ارتش نمیکرد. از دیدن و شنیدن یکچنین حوادثِ تلخ بهشدت اندوهناک میشد، اما جانبداری در محیطِ عسکری دشوار بود ناگزیر از کنارِ حقایقِ تلخیکه خود عملاً مشاهده مینمودیم بگذریم.
همچنان یک رانندهی کامیون در مسیر قندهار و هیرمند بهنام عبدالحفیظ، چشمدیدهای وحشتناکی خودرا روایت میکرد مو بر تن آدمی راست میشد، او گفت، باری در یک روستای قندهار مواد عذای انتقال میدادم، یکخانم متوجه شد، من تاجیک کابلی استم؛ با کمی دلهره و نگرانی آهستهی پرسید از کابل هستید؟ گفتم بلی؛ او گفت: من یک دختری شمالی استم، طالبان مرا فرار دادهاند؛ برای یکماه در یکخانه پنهان بودم، نخست به من را تجاوز گروهی کردند، بعد از یکماه تنِ رنجور و مردهی من را بهعقدِ یکمرد هفتاد ساله در آوردهاند دو سال با او مرد زندگی اجباری کردم، او فوت کرد، بچههایش مرا بهعقدِ اجباری کاکای پیر شان در آوردهاند؛ اکنون چهار فرزند دارم، خلاصه زندگی قبیلهای در این دهکده با مردم بدوی و پست برایم بهجهنم سوزندهی مبدل شده است. سالها است از خانوادهام هیچگونه اطلاعی ندارم، یک کمک کن، مرا تا کابل باخود ببرید.
عبدالحفیظ میگویید، ابتدا بسیار عاطفی شدهام، تصمیم گرفتم به این زن کمک کنم، بعد باخود فکر کردم، نکند اورا تعقب کنند، در جنجال بمانم؛ ترسیدم، برایش دروغ گفتم، به یک بهانهی از او فرار نمودم، او میافزاید هر وقتی آن زن یادم میآید عذاب وجدان میکشم؛ احساسِ گناه میکنم، چرا به آن زن مظلوم و اسیر همتبارم کمک نکردم.


