نویسنده: اولیا جلالی
پس از جنگ جهانی دوم، ساختار قدرت جهانی تحت سلطه دو قطب اصلی، ایالات متحده امریکا و اتحاد جماهیر شوروی شکل گرفت. هرگاه این دو قدرت در پشت پرده به توافقی بر سر منافع خود دست مییافتند، سایر بازیگران منطقهای ناگزیر بودند منافع خود را با آنها همسو سازند. در این چارچوب، جهان عرب و اروپا همواره منافع خود را در امتداد نظم آمریکایی بازتعریف کردهاند؛ در حالیکه کشورهای آسیای مرکزی، چین و بخشهایی از آفریقا، به بلوک شرقی گرایش یافتهاند.
شکست شوروی در افغانستان، آمریکا را به قدرتی بیرقیب بدل کرد و این پیروزی، غرب را جسور ساخت تا به حوزههای نفوذ روسیه نفوذ کند. سرنگونی قذافی در لیبی، صدام حسین در عراق و بشار اسد در سوریه، همه بخشی از روند فروپاشی نظم سوسیالیستی بودند. این تحولات بدون همراهی رسانه قدرتمند الجزیره که زیر مدیریت غیررسمی غربیها فعالیت میکند، ممکن نبود. الجزیره با آغاز بهار عربی، کفه ترازو را به نفع قطر چرخاند و عربستان سعودی را که مدعی رهبری جهان اسلام بود، به حاشیه راند. در واکنش، ده کشور عربی به رهبری عربستان در سال ۲۰۱۷ روابط خود را با قطر قطع کردند و آن را تحت محاصره همهجانبه قرار دادند. اما ایران و ترکیه به حمایت از قطر شتافتند.
قطر با وجود تحریمها همه جانبه، عقبنشینی نکرد و با مدیریت مذاکرات آمریکا و طالبان، نقش تازهای در منطقه ایفا کرد؛ اقدامی برخلاف سنت تاریخی جهان عرب که همواره عربستان نقش کارگردان اصلی را ایفا میکرد. نزدیکی قطر به ایران نیز خشم عربستان را دوچندان ساخت. با روی کار آمدن طالبان که با حمایت آمریکا و مدیریت قطر صورت گرفت، عربستان بیش از پیش منزوی شد. اما طالبان برخلاف انتظار، به دشمنان غربی نزدیک شدند و روابط خود را با روسیه، چین، ایران و هند گسترش دادند. نزدیکی طالبان به هند، حساسیت پاکستان را برانگیخت و بیطرفی طالبان در حمله هند به پاکستان، برای اسلامآباد غیرقابلقبول بود.
در سوی دیگر، تیرگی روابط عربستان و قطر، حمله اسرائیل به قطر و شکست غرور کاذب این کشور کوچک اما ثروتمند، عربستان را آسوده خاطر کرد. سپس عربستان در اقدامی غیرمنتظره، با پاکستان پیمان استراتژیک امضا کرد تا در برابر تهدید اسرائیل ایمن شود. این پیمان برای هر دو کشور سودمند است: پاکستان هند را دشمن خود میداند و عربستان اسرائیل را.
اهداف راهبردی هند در افغانستان همواره بر حمایت از تجزیه یا الحاق قبایل پشتون پاکستان به افغانستان یا ایجاد پشتونستان بزرگ متمرکز بوده است؛ امری که امنیت ملی پاکستان را تهدید میکند. تیرگی روابط ترامپ و هند و دو بار دعوت رئیس ارتش پاکستان به آمریکا و دیدار محرمانه او با ترامپ، نمیتواند از تهدید ترامپ به بازپسگیری پایگاه بگرام جدا باشد.
طالبان در موقعیتی دشواری قرار گرفتهاند: از یکسو به منطقه تعهد دادهاند که پایگاهی به آمریکا نخواهند داد و از سوی دیگر با فشار ترامپ برای بازگشت به بگرام مواجهاند.
اما آنچه در این میان تأسفبار است، غیبت کامل اقوام غیرپشتون در معادلات قدرت است. جهان شرق و غرب، افغانستان را سرزمین پشتونها میدانند و تنها با آنان مذاکره میکنند. در طول صد سال گذشته، با کتابها، مقالات و آمارهای گمراهکننده، افغانستان به عنوان کشوری پشتونی معرفی شده و اقوام دیگر به عنوان اقلیتهایی بیاثر معرفی شدهاند. در چهار سال گذشته؛ علیرغم سر و صدای فراوان، نیروهای نظامی اقوام غیرپشتون نتوانستند حتی یک وجب زمین را تصرف کنند. این ناکامی، مهر تأییدی بود بر تبلیغات لابیهای پشتون که سایر اقوام را فاقد توانایی معرفی میکردند. رهبران این اقوام نیز منتظرند تا کشوری یا رسانهای آنان را به عنوان “رهبر” معرفی کند.
تنها راهی که اقوام غیرپشتون میتوانند به عنوان وارثان واقعی این خاک شناخته شوند، انسجام همگانی و خلق چالش در میدان است؛ همانگونه که احمدشاه مسعود با قدرت نظامیاش احترام جهانیان را برانگیخت و آنان را ناگزیر به گفتگو کرد. در غیر این صورت، آمریکا با طالبان و یا بدیل طالبان که یک افغان دیگر باشد، به تفاهم خواهد رسید و مهر بردگی برای همیشه بر پیشانی اقوام دیگر حک و از معادلات قدرت به صورت کامل و تاریخ مند حذف خواهند شد.


