در تاریخ معاصر افغانستان، جامعه تاجیک همواره نگاهی همدلانه ای نسبت به جامعه هزاره داشته است. این همدلی عمدتاً مبتنی بر اشتراکات زبانی (فارسی) تجربههای تاریخی مشترک از حذف سیاسی و تبعیض ساختاری و باور به مظلومیت تاریخی هزارهها شکل گرفته بود.
در میان روشنفکران تاجیک؛ این باور وجود داشت که هزارهها همانند تاجیکها قربانی سیاستهای تبعیضآمیز حاکمان پشتون بودهاند و از اینرو، شایسته حمایت و پشتیبانیاند.
با این حال، تحولات دو دههی اخیر؛ بهویژه عملکرد برخی نهادهای وابسته به دولت و سفارتهای خارجی، این روایت را با چالش جدی مواجه ساخت. بهطور خاص، نقش سیما ثمر رئیس کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان که از طرف حلقهی کرزی، غنی و سفارت ایالات متحده حمایت می شد، در برجستهسازی حادثهی افشار و بروز شکافهای قومی میان جامعه تاجیک و هزاره نقش محوری داشت. ثمر مأموریت داشت تا از این واقعه، نمادی از مظلومیت قومی بسازد و در این مأموریت، موفق عمل کرد.
در حالی که حادثهی افشار نیازمند بررسی مستند، دقیق و عدالتمحور است؛ اما این شبکهی سیاسی و رسانهای، آن را به پروژهای قومی تبدیل کرد که بهجای تقویت همدلی، موجب تعمیق فاصله میان دو جامعه گردید. این در حالی است که جنایات گستردهتری چون نسلکشی هزارهها در عصر عبدالرحمان که بنا بر روایت غبار، بیش از ۶۰ درصد جمعیت آنان را قتل عام کرد؛ اما تا پایان جمهوریت غنی؛ هیچ گونه مورد توجه همین حلقهها قرار نگرفت.
مسئله دوم. نگاه کینه توزانه ای نخبگان جامعه هزاره است.
پس از سقوط جمهوریت و مهاجرت گستردهی مردم افغانستان به کشورهای منطقه؛ بهویژه جمهوری اسلامی ایران، گفتمانهای جدیدی در میان نخبگان مهاجر هزاره، بهویژه در محیطهای دانشگاهی، شکل گرفته که موجب نگرانیهای جدی در میان روشنفکران تاجیک شده است. از جمله، ارائهی آمارهای غیرواقعی در مقالات علمی و آثار منتشرشده دربارهی ترکیب قومی افغانستان؛ مانند ذکر جمعیت تاجیکان، ۱۸ درصد و هزارهها، ۲۷ درصد که با دادههای رسمی دولت افغانستان و نهادهای بینالمللی، بهویژه گزارش سازمان ملل متحد در سال ۲۰۰۱ (جمعیت تاجیکان: ۳۲–۳۵٪، هزارهها: ۱۱–۱۳٪) همخوانی ندارد و بهعنوان نوعی جعل تاریخی و هویتی تلقی میشود.
در برخی محافل علمی، حتی نوعی خصومت آشکار و قهرآمیز نسبت به تاجیکان مشاهده میشود که برای نسل دانشگاهی و افکار عمومی تاجیک، بههیچوجه قابل پذیرش نیست. بهعنوان نمونه، در یکی از نشستهای دانشگاهی پیرامون جبههی مقاومت به رهبری احمد مسعود و گروه طالبان، تمامی نخبگان هزارهی حاضر در جلسه با صراحت اعلام کردند که در انتخاب میان «پسر احمد شاه مسعود » و «پسر ملاعمر»، گزینهی مطلوب آنان پسر ملاعمر است. این موضعگیری، برای بسیاری از روشنفکران تاجیک، نهتنها غیرقابل تصور؛ بلکه نشانهای از نفرت نهادینهشده نسبت به جامعه تاجیک است؛ نفرتی که تحت هیچ شرایطی، توجیه پذیر نیست.
در چنین فضایی، بسیاری از نخبگان و صاحب نظران تاجیک به این نتیجه رسیدهاند که تلاش برای همگرایی و همدلی با جامعهی هزاره؛ اگر همین گونه ادامه یابد و با پاسخ متقابل همراه نباشد، بیثمر خواهد بود. همانگونه که در حکایت قرآنی نوح (ع) پسر او با وجود تلاشهای پدر، راهی دیگر برگزید. این حکایت، نمادی از تلاش یکجانبهی جامعه تاجیک برای همگرایی است.
تصور می کنم زمان آن فرا رسیده است که در نوع نگاه مان، نسبت به جامعهی هزاره تجدید نظر صورت گیرد و به این عاشقی یکطرفه پایان داده شود.
نویسنده: اولیا جلالی


