خبرگزاری راسک: به گزارش “ژورنال جنگ های کوچک”، جنگ آمریکا در افغانستان نزدیک به دو دهه به طول انجامید و طی آن، ۲۴۴۸ نظامی و ۳۸۴۶ پیمانکار آمریکایی و بیش از ۱۰۰ هزار افغانستانی جان خود را از دست دادند و هزاران میلیارد دالر هزینه شد. این جنگ، که با حملات القاعده به خاک آمریکا آغاز شد و با صحنههای دلخراش خروج ناگهانی مردم از کابل و کشته شدن نظامیان در دروازه ابی پایان یافت، به عنوان یکی از بزرگترین شکستهای استراتژیک تاریخ آمریکا ثبت خواهد شد. حتی دولت افغانستان به رهبری اشرف غنی پیش از خروج کامل نیروهای آمریکایی سقوط کرد؛ این در حالی است که دولتهای پیشین، از جمله حکومت تحت حمایت شوروی، پس از خروج ارتش سرخ سالها دوام آوردند و ناتوانی آمریکا در مدیریت این بحران را به نمایش گذاشتند.
این مقاله، با اتکا به تجربیات دیوید گالولا و تحلیل شش شکست استراتژیک، به بررسی ناکامیهای آمریکا در مقابله با طالبان میپردازد و هشدار میدهد که عدم درک صحیح این درسها در جنگهای آینده، به از دست رفتن جانها و منابع بیشتر خواهد انجامید.
شورشها یک مبارزه طولانیمدت برای تغییر قدرت موجود هستند که سالها یا حتی دههها ادامه مییابند. در افغانستان، آمریکا پس از سرنگونی طالبان در ۲۰۰۱، هیچ استراتژی پایدار و منسجمی برای مقابله با شورش طالبان ارائه نکرد و تنها بر القاعده و اقدامات ضدتروریستی تمرکز داشت. فقدان یک «علت پایدار» برای بسیج مردم، درهای موفقیت را برای طالبان باز گذاشت تا مشروعیت و دلیل خود را تقویت کنند.
موفقیت در مقابله با شورش، وابسته به حمایت مردم است. آمریکا تلاش کرد تا یک دولت دموکراتیک مبتنی بر ارزشهای غربی ایجاد کند، اما این اهداف با فرهنگ، دین و ساختار اجتماعی افغانستان ناسازگار بود و باعث دوری مردم از دولت شد.
عدم ایجاد امنیت پایدار در سطح محلی باعث شد طالبان بتوانند نفوذ خود را در میان مردم حفظ کنند و شبکههای اطلاعاتی و حمایتی آنها از بین نرود. برنامههایی مانند VSO و ALP که در سالهای بعد اجرا شدند، دیر و ناقص بود و بسیاری از نیروهای محلی به فساد یا حمایت مخفیانه از طالبان آلوده بودند.
افغانستان با مرزهای گسترده و کوهستانی، محیطی ایدهآل برای طالبان فراهم کرد تا پایگاهها و شبکههای لجستیکی خود را در پاکستان حفظ کنند. تلاشهای محدود آمریکا برای هدف قرار دادن این پناهگاهها ناکافی بود و طالبان توانستند منابع مالی و نظامی خود را حفظ کنند.
نیروهای آمریکایی عمدتاً برای جنگ کلاسیک آموزش دیده بودند، نه برای مقابله با شورش در سطح محلی. نیروهای سبک و آموزشدیده محلی، ابزار اصلی برای ایجاد امنیت و مشروعیت در جوامع بودند، اما این نیروها دیر ایجاد شدند و به درستی بهرهبرداری نشدند.
در پایان، آمریکا به جای تقویت دولت افغانستان، با اولویت دادن به صلح سریع با طالبان، مشروعیت دولت خود را زیر سؤال برد. طالبان با صبر و استراتژی، نه تنها از قدرت آمریکاییها بهره بردند بلکه دولت افغانستان را به عنوان یک حکومت دستنشانده نادیده گرفتند و در نهایت کشور را تصاحب کردند.
مانند تجربه آمریکا در ویتنام، ناتوانی در اجرای یک استراتژی منسجم مقابله با شورش و تمرکز بر عملیات سنتی، درسهای مهمی برای آینده جنگهای هیبریدی دارد. اگر رهبران نظامی آمریکا این درسها را نادیده بگیرند، دوباره با از دست دادن جانها و منابع مواجه خواهند شد.
۲۰سال جنگ، ۱۰۰ هزار قربانی، و یک اشتباه استراتژیک بزرگ آمریکا در افغانستان


