خبرگزاری راسک: اظهارات اخیر محمد طاهر احرار، از مقامهای نظامی طالبان و مسئول صحی وزارت دفاع این گروه، صرفاً یک موضعگیری لفظی یا واکنش احساسی نیست، بلکه بازتابی روشن از الگوی فکری و رفتاری طالبان در قبال دولت–ملتهای مدرن و نظم سیاسی منطقهای به شمار میرود. این اظهارات، که مستقیماً دولت پاکستان را هدف قرار دادهاند، بار دیگر نشان میدهند که طالبان همچنان در چارچوب یک گفتمان ایدئولوژیک فراملی میاندیشند؛ گفتمانی که با اصول حاکمیت ملی، عدم مداخله و حقوق بینالملل در تعارض آشکار قرار دارد.
احرار با تفکیک تصنعی میان «مردم پاکستان» و آنچه او «رژیم حاکم» مینامد، تلاش میکند مشروعیت سیاسی دولت این کشور را زیر سؤال ببرد. توصیف دولت پاکستان بهعنوان «رژیم نظامی» و تشبیه آن به نیرویی «بیگانه با احکام اسلامی»، نهتنها فاقد مبنای حقوقی و دینی معتبر است، بلکه بهروشنی از منطق کلاسیک گروههای ایدئولوژیک اقتدارگرا پیروی میکند؛ منطقی که در آن، تنها قرائت خودی از دین، معیار مشروعیت سیاسی تلقی میشود.
از منظر علوم اجتماعی، چنین گفتاری را میتوان در چارچوب «سیاستورزی هویتی اقتدارگرا» تحلیل کرد؛ الگویی که طالبان در داخل افغانستان نیز بهطور سیستماتیک به کار بستهاند. این گروه، در حالی خود را مرجع تشخیص «نظام کاملاً اسلامی» برای دیگر کشورها معرفی میکند که کارنامهاش در افغانستان، با حذف ساختاری زنان از آموزش و اشتغال، سرکوب رسانهها، انحلال نهادهای مدنی و نقض گسترده حقوق بشر گره خورده است. گزارشهای مکرر سازمان ملل متحد، گزارشگر ویژه حقوق بشر در امور افغانستان و نهادهای مستقل بینالمللی نشان میدهد که طالبان نهتنها به تعهدات حداقلی حکمرانی پاسخگو پایبند نیستند، بلکه ساختار قدرتی مبتنی بر اجبار، حذف و انحصار ایدئولوژیک ایجاد کردهاند.
در این چارچوب، فراخوان ضمنی احرار برای «تغییر رژیم» در پاکستان، بیش از آنکه بیانگر دغدغهای دینی باشد، نشاندهنده تداوم همان ذهنیت مداخلهگرایانهای است که افغانستان را در دهههای گذشته به میدان رقابتهای افراطی بدل کرده است. چنین اظهاراتی بهویژه زمانی معنادارتر میشود که روابط طالبان و پاکستان در حوزه امنیت مرزی، فعالیت گروههای شبهنظامی و مسئله پناهگاههای امن، با تنشهای فزاینده روبهروست.
از منظر تحلیل قدرت، این نوع موضعگیریها را میتوان تلاشی برای فرافکنی بحرانهای داخلی طالبان دانست؛ بحرانی که شامل فروپاشی اقتصادی، انزوای دیپلماتیک، نارضایتی اجتماعی و ناتوانی در کسب مشروعیت بینالمللی است. در چنین شرایطی، تولید «دشمن بیرونی» و حمله ایدئولوژیک به دولتهای همسایه، به ابزاری برای انسجامبخشی درونگروهی و انحراف افکار عمومی تبدیل میشود.
در نهایت، اظهارات مقام طالبان علیه پاکستان، نه نشانه قدرت، بلکه علامت روشنی از تضاد عمیق میان گفتمان طالبان و الزامات نظم منطقهای معاصر است. تجربه دو دهه اخیر نشان داده است که صدور ایدئولوژی، نفی حاکمیت دیگران و تقدسبخشی به خشونت سیاسی، نه به «نظام اسلامی»، بلکه به بیثباتی، افراطگرایی و رنج انسانی بیشتر منجر شده است؛ مسیری که طالبان همچنان، آگاهانه یا ناآگاهانه، در آن گام برمیدارند.


