خبرگزاری راسک: رضا پهلوی در گفتوگویی با شبکه فاکسنیوز، بار دیگر کوشید خود را بهعنوان سخنگو و نماینده «خواست واقعی مردم ایران» معرفی کند؛ ادعایی بزرگ که همچنان بدون ارائه شواهد عینی، سازوکارهای قابل راستیآزمایی یا هرگونه پشتوانه نهادی در داخل کشور مطرح میشود. او از «اعتماد مردم» سخن گفت، بیآنکه توضیح دهد این اعتماد چگونه، در چه سطحی و از طریق کدام فرآیند اجتماعی یا سیاسی شکل گرفته است.
پهلوی در بخش مهمی از این مصاحبه، آشکارا مسیر خود را نه از دل جامعه ایران، بلکه از کانال سیاست خارجی ایالات متحده تعریف کرد. خطاب مستقیم او به دونالد ترامپ و تمجید از نقش آمریکا در تحولات داخلی ایران، بار دیگر نشان داد که پروژه سیاسی وی بیش از آنکه بر سازماندهی نیروهای اجتماعی و مدنی داخل کشور متکی باشد، به مداخله و فشار خارجی چشم دوخته است؛ رویکردی که در تاریخ معاصر ایران پیامدهای پرهزینه و پرمناقشهای داشته است.
ولیعهد سابق ایران با ستایش از سیاستهای ترامپ و درخواست صریح برای «آزاد کردن ایران» توسط رئیسجمهور آمریکا، عملاً از چارچوب استقلال سیاسی عبور کرد و به الگویی متوسل شد که در آن سرنوشت یک ملت به تصمیم قدرتهای خارجی گره زده میشود. این موضعگیری، بیش از آنکه نشانه تعهد به دموکراسی باشد، بازتاب نوعی قیمپنداری سیاسی است که اراده مردم را به حمایت دولتهای بیگانه تقلیل میدهد.
او همچنین مدعی شد که حمایت دولت ترامپ از اعتراضات ایران «تأثیر بسیار مثبتی» داشته و حتی از تغییر نام خیابانها به نام رئیسجمهور آمریکا سخن گفت؛ ادعاهایی که نهتنها از سوی منابع مستقل تأیید نشدهاند، بلکه بیشتر به روایتسازی رسانهای شباهت دارند تا گزارش واقعیتهای میدانی.
پهلوی در اقدامی بحثبرانگیز، با مقایسه شمار کشتهشدگان اعتراضات اخیر با قربانیان حملات ۱۱ سپتامبر، از آمارهایی سخن گفت که منبع مشخصی برای آن ارائه نکرد. این قیاس، از منظر حرفهای، نمونهای روشن از بهرهبرداری سیاسی از رنج انسانی است؛ رویکردی که بهجای روشنکردن حقیقت، به تولید شوک رسانهای متکی است.
ادبیات او درباره «قطع سر رژیم» و «سرنگونی کامل» نیز بیش از آنکه بیانگر یک برنامه سیاسی مسئولانه برای آینده کشور باشد، یادآور گفتمانی خشونتمحور و فاقد چشمانداز نهادی است؛ گفتمانی که نه درباره انتقال قدرت، نه درباره عدالت انتقالی، و نه درباره تضمین حقوق اقوام، زنان و نیروهای اجتماعی سخنی روشن ارائه میدهد.
پهلوی در عین حال اذعان کرد که آخرین حضورش در ایران به تابستان ۱۳۵۷ بازمیگردد؛ اعترافی که فاصله عمیق او با واقعیتهای جامعه امروز ایران را برجسته میکند. چهار دهه دوری از تحولات اجتماعی، نسلی و اقتصادی کشور، پرسشهای جدی درباره میزان شناخت او از ایران معاصر ایجاد کرده است پرسشهایی که با وعده مبهم «بازگشت نزدیک» بیپاسخ میمانند.
این گفتوگو نه تصویر یک رهبر ملی با پشتوانه اجتماعی روشن، بلکه چهره سیاستمداری را ترسیم میکند که مشروعیت را نه از مردم، بلکه از قدرتهای خارجی طلب میکند؛ سیاستی که بهجای تقویت اراده مستقل جامعه ایران، خطر بازتولید وابستگی و بیثباتی را در پی دارد. در غیاب برنامه شفاف، نهادسازی داخلی و پاسخگویی سیاسی، ادعای «نمایندگی مردم» بیش از هر چیز، یک ادعای رسانهای باقی میماند.


