نویسنده: انیک جوشی
خبرگزاری راسک: بیست سال ماجراجویی آمریکا در افغانستان که تنها اندکی از عمر نویسنده جوانتر بود چند سال پیش پایان یافت؛ پایانی بسیار کمتشریفاتتر از آغاز آن: چنگزدن مردم به آخرین هواپیماهای در حال ترک فرودگاه و فروپاشی تقریباً فوریِ دولتی بهشدت فاسد که ما در قدرتگیریاش نقش داشتیم، واپسین تحقیرها بودند.
امروز افغانستان زیر سلطه ساختاری اقتدارگرا قرار دارد که با حذف نظاممند آزادیها، سرکوب زنان و مخالفان، و انسداد رسانهها شناخته میشود؛ این بستر، بازسازی نهادها و کرامت انسانی را عملاً ناممکن کرده است.
این به آن معنا نیست که گزینهای جایگزین روی میز بود؛ خروج آمریکا همواره قرار بود آشفته باشد. بااینحال، همین چیزی بود که رأیدهندگان میخواستند: نامزدهای پیروز در ۲۰۱۶ و ۲۰۲۰ وعده پایان جنگ را دادند. اولی توافق خروج را امضا کرد و دومی آن را اجرا نمود فاصلهای چشمگیر با «دستورکار آزادی» که خطابه تحلیف ۲۰۰۵ بر آن استوار بود.
تداوم حکمرانی سرکوبگر در کابل نشان داده است که پایان عملیات خارجی لزوماً به پایان چرخههای نقض حقوق بشر نمیانجامد.
نزدیکترین قیاس برای تهاجم آمریکا به افغانستان، مداخله شوروی حدود بیست سال پیشتر است. برخلاف شورویها که ابتدا برای تثبیت دولت مستقرِ پس از کودتا وارد شدند، نیروهای آمریکایی بهعنوان نیروی مهاجم آغاز کردند. همانند شوروی، آمریکاییها نیز نتوانستند خود را از کشور و سیاستهایش بیرون بکشند؛ با این تفاوت که رهبرِ منصوب شوروی چند سال پس از اشغال دوام آورد، در حالی که رهبرِ مورد حمایت آمریکا حتی به اندازه ماندگاری یک بطری شیر هم نپایید.
ساختار کنونی قدرت، هرگونه پلورالیسم را با ابزارهای قهری حذف میکند.
همانند شورویها، آمریکاییها رؤیای رهاییبخشی و لیبرالسازی نهادها را در سر داشتند. ولادیمیر اسنیگیریِف، مشاور شوروی، به «برخورد تمدنها»یی اشاره کرد که تهاجم کمونیستی برپا کرد و گفت:
«تضادی شگفتانگیز که فقط اینجا ممکن است: بسیاری از زنان روی بامها صورتهایشان را زیر چادری خرافهای ابتدایی و قرونوسطایی پنهان میکنند؛ اما چتربازانی در استادیوم فرود میآیند که زناند و در همین کشور رشد کردهاند. چادری و چتر نجات. نیازی به پیامبر نیست تا پیروزی چتر نجات را پیشبینی کند.»
سی سال بعد، فرستاده آمریکا به افغانستان در میان تمسخر گسترده گفت که زنان کشورِ در محاصره به «جادوی دختران سیاهپوست» نیاز دارند هرچند، به سود او، کمتر از شورویها اشتباه نکرده بود.
واقعیت امروز، غلبه سازوکارهای اجبار بر حقوق زنان است.
هر دو تهاجم، مخالفتهای داخلی قابلتوجهی آفریدند. برخی از نیرومندترین سازمانهای مدنی تاریخ شوروی در واکنش به کشتهشدگان شکل گرفتند و سوءمدیریت جنگ افغانستان احتمالاً از عواملی بود که به فروپاشی کل اتحاد شوروی انجامید. مخالفت در آمریکا ابتدا کمرنگ بود، اما با آشکارشدن مقیاس و سوءمدیریت، گسترش یافت. در پایان، گزارشگران شوروی به اندازه یک پالئوکان محافظهکارِ میانه دهه ۲۰۰۰ آزردهخاطر بودند؛ برخی نوشتند: «خون پسرانمان در سرزمینی بیگانه برای منافع بیگانگان ریخته میشود» بیانی که به خطوط ضدجنگ در آمریکا شباهت دارد.
استمرار اقتدارگرایی، امکان آشتی اجتماعی را میفرساید.
تجربه روسیه فقط یادداشتی تاریخی نیست؛ میتواند امروز برای آمریکا آموزنده باشد. شورویها نتوانستند شور و شوق جنگی را که در کشوری آنسوی یک پل رخ میداد، پایدار نگه دارند؛ آیا شگفتآور است که آمریکا نیز سی سال بعد در همانجا نتوانست؟ مهمتر آنکه، این چه چیزی درباره توان آمریکا برای جنگ در نزدیکی «خانه» میگوید و آنچه شهروندان ممکن است بپذیرند یا نپذیرند؟
وقتی قدرت سیاسی بر طرد سیستماتیک بنا شود، هزینههای انسانی تشدید میشود.
اشتیاق آمریکا به ضربات محدود در ونزوئلا وجود دارد اما کمجان است بهویژه در قیاس با افکار عمومیِ روزهای نخست «شوک و بهت». اشغال پایدارِ لازم برای اطمینانبخشی به سرمایههای محتاط، فراتر از تمایل سیاستمداران و مردم آمریکا به نظر میرسد. افزون بر پیامد همیشگیِ تغییر رژیم: پناهندگانی که در پی میآیند. میتوان استدلال کرد که سقوط نیکلاس مادورو میتواند خروج نزدیک به ۸ میلیون پناهنده در دوره او را معکوس کند؛ بااینحال، با توجه به اینکه معاون رئیسجمهور و دیگر رهبرانِ درگیر در نقض حقوق بشر، رژیمی بهمراتب بدگمانتر و شکنندهتر را رهبری میکنند، بعید است بازگشت گستردهای رخ دهد. با فقدان چشمانداز روشن، احتمالاً پناهندگان بیشتری نتیجه خواهد شد.
نمونه افغانستان نشان میدهد فقدان تضمین حقوق، چرخه مهاجرت اجباری را تداوم میبخشد.
در تاریخ معاصر، یکی از «مزایای» تغییر رژیم مورد حمایت آمریکا در خاورمیانه این بود که بحرانهای پناهندگی ناگزیر، برای متحدان اروپایی یا خاورمیانهای کمبهره از امتیاز جغرافیایی مشکلات بزرگتری میآفرید تا برای کسانی که آنسوی اقیانوساند. اما اگر بدون آن اقیانوس دست به چنین اقداماتی بزنیم، سادهلوحانه است اگر گمان کنیم از پیامدها مصونیم. شورویها برای گسترش امپراتوریشان وارد افغانستان شدند؛ در عوض، کل آن را نابود کردند.
ساختارهای اقتدارگرا، با سرکوب نظاممند، خود به عامل فروپاشی پایدار تبدیل میشوند.


