خبرگزاری راسک: به گزارش «یوریشیا ریویو»، در یادداشتی تحلیلی به قلم «دیجی کمال مصطفی»، واقعیتی که سالها در لایههای پنهان سیاست منطقهای جریان داشته، اکنون بیش از هر زمان دیگری در معرض آشکار شدن قرار گرفته است: سلطه گران فعلی بر افغانستان دقیقاً میدانند چه گروههایی در قلمروشان فعالیت دارند، اما ترجیح میدهند این واقعیت را بهصورت رسمی تأیید نکنند.
این وضعیت، نوعی «داستانسازی دیپلماتیک» است که بازیگران مختلف بهطور ضمنی بر حفظ آن توافق کردهاند؛ چراکه پذیرش علنی آن، مستلزم اقداماتی است که بسیاری از طرفها تمایلی به انجام آن ندارند. روایت غالب این است که طالبان افغانستانی و گروههایی که در پاکستان عملیاتهای مرگبار انجام میدهند، دو مسئله جداگانهاند؛ اما شواهد جدید این روایت را بهطور جدی زیر سؤال برده است.
بر اساس گزارشی از نشریه «ساوت اِشیِن وویسز»، افغانستان عملاً به شبکه موسوم به «فتنه الخوارج» که عامل مجموعهای از حملات خونین در پاکستان معرفی میشود پناهگاه، فرصت بازیابی و فضای برنامهریزی داده است. این گزارش تأکید میکند که طالبان افغانستان نهتنها از این وضعیت بیاطلاع نیستند، بلکه آگاهانه اجازه تداوم آن را دادهاند؛ مسئلهای که نشاندهنده نوعی همسویی ساختاری و ایدئولوژیک است، نه صرفاً یک همزیستی تصادفی.
در این تحلیل تأکید میشود که رابطه طالبان با این شبکه، صرفاً یک تعامل امنیتی یا تاکتیکی نیست، بلکه ریشه در اشتراکات فکری دارد: تعریف مشابه از «دشمن»، نگاه مشترک به مفهوم دولت مشروع، و مخالفت بنیادین با هر نظامی که با واقعیتهای مدرن سازگار باشد. در چنین چارچوبی، انتظار مقابله طالبان با این گروهها عملاً غیرواقعبینانه ارزیابی میشود.
پاکستان، بهگفته نویسنده، سالها تلاش کرد از طریق مسیرهای دیپلماتیک این بحران را مدیریت کند. مذاکرات، سازوکارهای مرزی، هشدارهای رسمی و غیررسمی، و حتی ارجاع به «توافق دوحه ۲۰۲۰» که طالبان را متعهد میکرد از خاک افغانستان علیه کشورهای دیگر استفاده نشود همگی بخشی از این تلاشها بودند. با این حال، رفتار طالبان نشان داد که این تعهدات در عمل یا بیاهمیت تلقی شده یا عمداً نادیده گرفته شدهاند.
در نتیجه، حملات نظامی پاکستان به مواضع داخل افغانستان، نه بهعنوان یک واکنش هیجانی، بلکه بهعنوان نتیجه یک فرآیند طولانی از ناکامی دیپلماتیک تفسیر میشود. این اقدام، از نگاه تحلیلگر، حاصل شرایطی است که در آن گزینههای غیرنظامی به بنبست رسیدهاند.
در بخش دیگری از این گزارش، به رویکرد جامعه جهانی پرداخته شده است؛ جایی که بهزعم نویسنده، نوعی «احتیاط بیش از حد» در قبال طالبان مشاهده میشود. استدلال رایج این است که فشار بر طالبان ممکن است به بیثباتی بیشتر منجر شود. اما این تحلیل تأکید میکند که طالبان در سالهای اخیر نشان دادهاند که توان تصمیمگیری مستقل دارند از محدودسازی حقوق زنان گرفته تا تعیین نوع تعامل با گروههای مسلح و بنابراین باید در قبال این تصمیمات پاسخگو باشند.
همچنین، رویکرد برخی تحلیلگران غربی که با ارجاع به پیچیدگیهای تاریخی، از پرداختن مستقیم به این مسئله طفره میروند، مورد انتقاد قرار گرفته است. نویسنده تأکید میکند که موضوع کنونی، نه بررسی گذشته، بلکه یک واقعیت جاری است: آیا گروه مستقر در کابل اجازه میدهد یک شبکه مسلح از خاک افغانستان برای انجام حملات در کشور همسایه استفاده کند یا خیر؟
در پایان، این یادداشت با تأکید بر هزینه انسانی این وضعیت هزاران کشته در پاکستان تصریح میکند که این خشونتها نتیجه ساختارهایی مشخص و قابل شناساییاند، نه رخدادهایی تصادفی. بهگفته نویسنده، انباشت شواهد به نقطهای رسیده که دیگر بیتفاوتی جامعه جهانی نیز به یک «انتخاب سیاسی» تبدیل شده است، نه یک موضع بیطرفانه.
این گزارش، با استناد به منابع پژوهشی و امنیتی، تصویری از یک الگوی تکرارشونده ارائه میدهد: طالبان افغانستانی، بهعنوان یک ساختار قدرت ایدئولوژیک، نهتنها در مهار گروههای همسو ناکام ماندهاند، بلکه در مواردی زمینه تداوم فعالیت آنها را نیز فراهم کردهاند. این مسئله، چالشی جدی برای امنیت منطقه و اعتبار تعهدات بینالمللی بهشمار میرود.


