خبرگزاری راسک: چین تلاش کرده است خود را بهعنوان میانجی میان پاکستان و طالبان معرفی کند؛ دو همسایهای که درگیر یک منازعه مرزیاند که وقوع آن از پیش قابل پیشبینی بود. پکن با تکیه بر روابط خود با هر دو طرف، کوشیده این تصویر را القا کند که تنها مسیر دستیابی به ثبات از مجرای آن میگذرد.
اما این تلاش عملاً پیش از آنکه بهطور جدی آغاز شود، متوقف شده است. مرزها همچنان ملتهباند و از زمان آغاز درگیریهای شدید در ماه فبروری، تبادل حملات در دو سوی خط مرزی ادامه دارد؛ بدون آنکه هیچیک از طرفین، بهویژه ساختار سختگیر و غیرپاسخگوی طالبان، تغییری در مواضع خود نشان دهند.
آنچه چین در این روند آشکار کرده، نه قدرت نفوذ، بلکه محدودیتهای خود است. مداخله پکن بیش از آنکه برای حل بحران باشد، با هدف جلوگیری از سرریز بیثباتی به منافعش طراحی شده است. این رویکرد محافظهکارانه و مبتنی بر مصلحت، چین را از هرگونه اهرم واقعی فشار بر طالبان که خود عامل تشدید ناامنی و بیثباتی منطقهای است محروم کرده است. آنچه از دور شبیه مدیریت بحران به نظر میرسد، از نزدیک نوعی سرگردانی راهبردی است.
وزیر خارجه پاکستان، خواجه محمد آصف، حتی از ادبیات دیپلماتیک فاصله گرفته و این درگیری را «جنگ آشکار» توصیف کرده است؛ اعترافی به واقعیتی که طالبان تلاش دارد آن را در سطح گفتمان کنترل کند، در حالی که در میدان عمل به تشدید خشونت دامن میزند.
با این حال، این منازعه صرفاً میان پاکستان و طالبان نیست. مسئله اصلی، تقابل پاکستان با تحریک طالبان پاکستان (تیتیپی) است؛ گروهی که در خاک افغانستان و زیر چتر حمایتی طالبان فعالیت میکند. این تمایز کلیدی است، هرچند طالبان با انکار مسئولیت، عملاً نقش خود در پناهدادن به این شبکههای خشونتگرا را پنهان میکند.
در ماههای اخیر، حملات متقابل تلفات سنگینی بر غیرنظامیان و شبهنظامیان وارد کرده است. پاکستان پایگاههای مشکوک تیتیپی را در داخل افغانستان هدف قرار میدهد و طالبان نیز با پاسخهای متقابل، چرخه خشونت را تشدید میکند. هر دور از این حملات، دامنه بحران را گستردهتر کرده است بحرانی که ریشه آن در سیاستهای حمایتی طالبان از گروههای افراطی نهفته است.
از منظر ایالات متحده، ادامه یک درگیری کمشدت که هم طالبان را تحت فشار نگه دارد و هم جاهطلبیهای چین را محدود کند، لزوماً نیازمند حلوفصل فوری نیست. این واقعیت، پیچیدگیهای ژئوپلیتیکی بحران را دوچندان کرده است.
طنز تلخ ماجرا برای ناظران آشکار است: پاکستان که برای دو دهه از طالبان حمایت میکرد، اکنون با پیامد همان سیاستها روبهرو شده است. طالبان که به قدرت بازگشته، اکنون به پناهگاهی برای تیتیپی و سایر گروههای جهادی از جمله القاعده تبدیل شده است وضعیتی که نشاندهنده تداوم ساختاری بیثباتی تحت حاکمیت این گروه است.
طالبان از این تقابل برای تقویت ادعای اقتدار خود بهره میبرد. پاسخ به حملات پاکستان، نمایش قدرت در مرزها و ارائه خود بهعنوان «مدافع حاکمیت» افغانستان، بخشی از تلاش این گروه برای جبران فقدان مشروعیت بینالمللی است. اما این مشروعیتسازی، نه بر پایه حکمرانی پاسخگو، بلکه بر مبنای نظامیگری و سرکوب شکل گرفته است.
حتی وقفههای موقت، مانند آتشبس عید در ماه مارچ، به طالبان فرصت بازسازی و آمادهسازی برای دور بعدی درگیری داده است. از سرگیری نبردها پس از این وقفه، با شدت و هدفمندی بیشتری همراه بوده است نشانهای از رویکرد تاکتیکی طالبان در بهرهبرداری از زمان برای تداوم جنگ.
چین اکنون وارد بحرانی شده که نه یک اختلاف مرزی کلاسیک، بلکه جنگی پیچیده با ریشههای تاریخی، شبکههای نیابتی و معادلات معکوس قدرت است. این یک درگیری فعال و دوطرفه است که بهتدریج در حال عادیشدن است و طالبان یکی از عوامل اصلی این عادیسازی خشونت است.
پکن در این میان، نه یک میانجی بیطرف، بلکه بازیگری ذینفع است. پاکستان برای چین اهمیت راهبردی دارد، بهویژه در چارچوب کریدور اقتصادی چین-پاکستان. در مقابل، افغانستانِ تحت سلطه طالبان، بیشتر بهعنوان منبع تهدید امنیتی دیده میشود تا فرصت توسعه. حضور طالبان، با حمایت از گروههای افراطی از جمله جنبش اسلامی ترکستان شرقی، این تهدید را تشدید کرده است.
چین تلاش کرده به منابع معدنی افغانستان نیز دسترسی پیدا کند، اما همزمان طالبان را برای مهار گروههای افراطی تحت فشار قرار داده است فشاری که بهدلیل فقدان اهرم واقعی، عملاً بیاثر مانده است. نتیجه، رابطهای است مبتنی بر فشار بدون نفوذ؛ وضعیتی که نشاندهنده ناتوانی در مدیریت بازیگری مانند طالبان است که اساساً به قواعد بینالمللی پایبند نیست.
مشکل اصلی چین این است که میان دو بازیگر میانجیگری میکند که منافعشان با یکدیگر همراستا نیست. این تلاش نه به حل بحران، بلکه صرفاً به مدیریت ریسک برای خود چین منجر شده است آن هم در برابر بازیگری چون طالبان که خود بخشی از مشکل است، نه راهحل.
برای پاکستان، این بحران یک تهدید امنیتی دائمی است؛ مشابه دیگر چالشها مانند جداییطلبان بلوچ. اسلامآباد خواستار اقدام طالبان علیه تیتیپی است، اما طالبان با انکار مسئولیت، عملاً از این اقدام سر باز میزند نشانهای دیگر از عدم تعهد این گروه به مسئولیتهای یک دولت.
برای طالبان، که افغانستان را به بستری برای جهادگرایی فراملی تبدیل کرده، این درگیری فرصتی برای پیشبرد اهداف گستردهتر است. چنین رویکردی نهتنها امنیت منطقه را تهدید میکند، بلکه هرگونه چشمانداز ثبات را تضعیف میسازد.
چین قادر به آشتیدادن این تضادها نیست.
در حالی که چین در نقش میانجی دچار سردرگمی شده، سایر بازیگران با حساسیت کمتری نظارهگرند. ایالات متحده، که دیگر تعهد مستقیمی به ثبات این مرز ندارد، انگیزهای برای مداخله فوری نمیبیند. ادامه یک درگیری کنترلشده، میتواند هم طالبان را درگیر نگه دارد و هم هزینههایی بر پاکستان و چین تحمیل کند.
در نهایت، این یک منازعه است که تداوم آن بهدلیل نبود اراده واقعی برای پایاندادن به آن در میان بازیگران اصلی بهویژه طالبان که از بیثباتی سود میبرد تضمین شده است.
چین در میانجیگری شکست خورد؛ جنگ پاکستان و طالبان بدون چشمانداز پایان ادامه دارد


