طالبان یک جریان اسلامی هستند و یا یک گروه قومی؟نویسنده: شمس الرحمن فروتن
همان طور که گفته شد برای درک بهتر موضوع، چهار مولفه را بررسی خواهیم کرد. دربخش اول این مقاله به کلمه «طالبان» و عبارت «امارت اسلامی» و ربیشه های آن، به عنوان مولفه یکم پرداخته شد. در این بخش، عملکرد طالبان نسبت به اقوام غیرافغان/غیرپشتون به عنوان مولفه دوم، مورد بررسی قرار خواهد گرفت.
مؤلفه دوم: عملکرد طالبان نسبت به اقوام غیرافغان/غیرپشتون در افغانستان است. طالبان در طول دوره حاکمیت خود، نسبت به اقوام غیرپشتون در افغانستان رفتارهای بسیار تبعیضآمیزی داشتهاند. آنان در پنج سال دوره اول حاکمیت خود و همچنین در دوره دوم حاکمیت شان، نسبت به غیرافغانها/غیرپشتونها رفتارها و عملکردهایی داشتهاند که بهصورت کامل با اصول اسلامی سازگاری نداشته و تنها در چارچوب منطق ناسیونالیسم افغانی/پشتون قابل تبیین است. بهعنوان نمونه، میتوان به نحوه تقسیم قدرت در افغانستان اشاره کرد. طالبان در این مدت تلاش کردهاند قدرت سیاسی را بهصورت کامل در انحصار قوم افغان/پشتون قرار دهند.«انستیتو مطالعات خاورمیانه در گزارشی با بررسی ترکیب قومی رهبران ارشد طالبان، سهم هر قوم از قدرت در افغانستان را برآورد کرده است. طبق این گزارش، تاجیکها پنج درصد، ازبکها سه درصد و هزارهها نیم درصد در رهبری حکومت طالبان نقش دارند. براساس برآورد این گزارش، بیش از ۹۰ درصد از ترکیب قومی دولت طالبان را پشتونها تشکیل میدهند» (ایراف، ۱۴۰۳). با توجه به اینکه جمعیت افغانها/پشتونها در افغانستان حدود ۳۳ تا ۳۵ درصد است، (دانشنامه ملل، ۲۰۲۴). در اختیار گرفتن بیش از ۹۰ درصد قدرت سیاسی توسط آنها و محرومکردن حدود ۶۵ درصد جمعیت کشور از قدرت به دلیل قومیت شان، یک حرکت کاملاً ناسیونالیستی-فاشیستی تلقی شده و با ارزشهای اسلامی کاملاً مخالف است. این رفتارها به هیچ نوع اسلام نزدیکی ندارد و فقط در چارچوب اندیشههای قومی ناسیونالیستهای افغانی قابل توجیه است. «انستیتوت تحقیقاتی خاورمیانه در گزارشی درباره حضور اقوام غیرپشتون در حکومت طالبان نوشت که تاجیکها پنج درصد، اوزبیکها سه درصد و هزارهها نیم درصد در رهبری این گروه حضور دارند. این نهاد گفته بیش از ۹۰ درصد سران طالبان پشتون هستند. طبق این پژوهش، ۴۰ تن از رهبران تراز اول طالبان از استان قندهار هستند و هیچ زنی و هزارهای در کابینه این گروه حضور ندارد» (افغانستان انترنشنل، ۱۴۰۳). حتی شواهد نشان میدهد که طالبان افغان/پشتون هایی را که از لحاظ فرهنگی با اقوام دیگر مشابهتهایی دارند یا زبان آنان را بلد هستند، به نام اقوام دیگر ثبت میکنند تا ادعای حضور اقوام دیگر در حاکمیت خود را بهتر توجیه کنند. تعداد اندکی از افراد غیرافغان/غیرپشتون که در ساختار حاکمیت طالبان حضور دارند، صلاحیت تصمیمگیری ندارند و حضورشان بیشتر جنبه نمادین و سمبولیک دارد. در واقع، تصمیمگیرندگان اصلی، طالبان افغان/پشتون هستند. «طالبان که بیشتر بهعنوان یک سازمان قومی متعلق به پشتونهای افغانستان شناخته میشوند، در اوایل سلطه بر افغانستان شعار دادند که دولت متشکل از همه اقوام این کشور تشکیل میدهند؛ اما با گذشت زمان، مشخص شد که نهتنها دولت فراگیر و با حضور نمایندههای همه اقوام شکل نگرفت، بلکه این گروه، بهصورت یک رویه، با فرهنگ، زبان و نمادهای تاریخی بقیه اقوام به جنگ برخاستند. بنابراین، بسیاری از کارشناسان به دلیل انحصار قدرت، عدم حضور متناسب سایر اقوام در ساختار تصمیمگیری و سیاستهای اعمال شده، طالبان را بیشتر یک سازمان قومی-قبیلهای پشتون میدانند» (اندیپندنت فارسی، ۱۴۰۱). تشکیل حکومت فراگیر و حضور اقوام غیرافغان/غیرپشتون در ساختار سیاسی و امنیتی طالبان، امری دور از امکان است. آنان به هیچ گروهی بهجز قوم خود حق قائل نیستند و به همین دلیل، بیشتر اعضا، جنگجویان و رهبران ارشد طالبان از قوم پشتون هستند. این نگرشها بیشتر برخاسته از ساختار فرهنگی جامعه قبایلی است. طالبان یک جریان فکری-دینی نیستند که به ارزشهای آن متعهد باشند؛ تمام اعمال و رفتار آنان منطبق با ارزشهای قومی و قبیلهای است.«تأکید من این است که طالبان را نمیتوان به صورت یک پدیده فرهنگی و فکری تحلیل کرد. اساساً طالبان یک جنبش بیکتاب و بیفرهنگ است. طالبان بیشتر به سنتهای قبیلهای و حمایتهایی که از بیرون جذب میشود، متکی هستند. اگر به طالبان بهعنوان یک قشر سیاسی بنگریم، ابعاد قبیلهای و منطقهای این گروه نسبت به بعد مذهبی آن بیشتر بوده و خاستگاه قبیلهای و قومی این گروه مهم است. طالبان ناگزیر نمیخواهند که روپوش ایدئولوژیک خود را یکسره کنار بگذارند، زیرا ایدئولوژی برای توجیه یک نظام نیاز است، اما واقعیت این است که طالبان شریعت را به ایدئولوژی تبدیل کرده و از آن برای مقاصد سیاسی خود استفاده میکنند. طبعاً این گروه میخواهد نیروهای خود را با توجیه ایدئولوژی مذهبی در صحنه نگه دارد، اما ماهیت آن بیشتر به ارزشهای قبیلهای استوار است. به نظر من، همیشه دستورکار قومی، یا به عبارتی هژمونی قومی، بخش اصلی استراتژی این گروه را تشکیل میدهد. طالبان همیشه بر مسائل قومی و حتی، به قول خود، «عنعنات قومی» تأکید نمودهاند. شریعت محور اصلی رویکردهای طالبان نیست. در آغاز، ما بیشتر فکر میکردیم این گروه یک جنبش شریعتگرا است که بر مسائل قومی تأکید ندارد، ولی گذر زمان و رفتار طالبان در دورههای اخیر و شناخت بیشتری که از این گروه پیدا شد، نشان میدهد که طالبان واقعاً فاصله بسیار زیادی با شریعتگرایی دارند و بیشتر یک جنبش قبیلهای هستند که با یک روپوش از شریعت حرکت میکند» (امیری، ۱۳۹۹). با توجه به توضیحات بالا، میتوان گفت که طالبان رفتارهای قومی و ناسیونالیستی دارند. آنان در این مورد از همه حاکمان افغانستان که بصورت علنی افکار ناسیونالیسم افغانی/پشتون را دنبال می کردند، جلوتر هستند. آنان یک حکومت کاملاً قومی را شکل دادهاند و بهجز افغانها/پشتونها، قوم دیگری در ساختار حکومت آنان جایگاه مهمی ندارد. حتی در برخی موارد، اقوام دیگر را به دلیل تفاوتهای فرهنگی و زبانی شکنجه و مجازات میکنند. آنان در این مدت تلاش کردهاند کشور را کاملا پشتونیزه نموده و تمام مسائل افغانستان را با ارزشهای فرهنگی و مذهبی افغانها/پشتونها منطبق سازند. این رفتارها و تصمیمات هیچ ارتباطی با اصول دین اسلام ندارد و در اسلام همه اقوام، گروه ها، نژادها، مذاهب و غیره برابر هستند. بنابراین نمی توان گفت که طالبان یک گروه مذهبی هستند. اما به روشنی می توان گفت که آنها یک گروه قومی هستند. چون آنها کاملا منطبق با ارزشهای قوم افغان/پشتون عمل می کنند و عملکرد آنها فقط با منطق ناسیونالیسم افغانی/پشتون قابل توجیه و تبیین است.


